اتفاقات عجیب بعد از شهادت امام حسین(ع) به نقل از کتب اهل سنت

(بسم الله الرحمن الرحیم)

پس از شهادت امام حسین(ع) و یاران باوفایش، ‌اتفاقات غیرطبیعی بسیاری رخ داد که منابع اهل سنت به 10 نمونه از آن‌ها نظیر جاری‌شدن خون از زیر سنگ‌ها، سرخ‌شدن آسمان، باریدن خون از آسمان، گرفتن خورشید و خون گریستن دیوار دارالاماره اشاره کرده‌اند.

 

بعد از شهادت سالار شهیدان در عصر عاشورا، اتفاقات عجیبی در عالم افتاد که به چند نمونه از آنها که در کتب اهل سنت آمده است اشاره می‌کنیم.

1. آسمان خون گریه کرد

الف) عَنْ نَضْرَةَ الْأَزْدِیَّةِ قَالَتْ: لَمَّا أَنْ قُتِلَ الْحُسَیْنُ بن علی (علیهما السلام) مَطَرَتِ السَّمَاءُ دَماً فَأَصْبَحْتُ وَ کُلُّ شَیْ‏ءٍ لَنَا مَلْآنُ دَما.

(تهذیب الکمال، المزی، ج 6، ص 433 و سیر أعلام النبلاء، الذهبی، ج 3، ص 312، 313 و الثقات، ابن حبان، ج 5، ص 487 و تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج 14، ص 227 – 228.)

هنگامى که حسین بن علی (علیهماالسّلام) شهید شدند، آسمان خون بارید و ما همچنان می‌دیدیم که تمام اشیاء و اسباب ما مملو از خون است.

ب) جعفر بن سلیمان قال حدثنی خالتی أم سالم قالت لما قتل الحسین بن علی مطرنا مطرا کالدم على البیوت والجدر قال وبلغنی أنه کان بخراسان والشام والکوفة.

(تهذیب الکمال، المزی، ج 6، ص 433 – 434  و سیر أعلام النبلاء، الذهبی، ج 3، ص 312 – 313 و تاریخ الإسلام، الذهبی، ج 5، ص 16 و تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج 14، ص 228 – 229)

جعفر بن سلیمان، روایت کرده که خاله‏‌ام، ام سالم، گفت: هنگامى که امام حسین (علیه السلام) به شهادت رسید، بارانی همانند خون بر دیوارها و خانه‌ها می‌بارید. و گفت: به من خبر دادند که همین باران خون، در خراسان، شام و کوفه نیز باریده است.

2. اشک ریختن آسمان

عن ابن سیرین قال لم تبک السماء على أحد بعد یحیى بن زکریا إلا على الحسین بن علی.

(سیر أعلام النبلاء، الذهبی، ج 3، ص 312 و تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج 14، ص 225 – 226)

آسمان برای هیچ کسی جز یحیی بن زکریا و حسین بن علی (علیهم‌السلام) گریه نکرده است.

3. تاریک شدن آسمان

الف) حدثنا خلف بن خلیفة، عن أبیه، قال: لما قتل الحسین اسودت السماء، وظهرت الکواکب نهارا حتى رأیت الجوزاء عند العصر وسقط التراب الأحمر.

(تهذیب الکمال، المزی، ج 6، ص 431 – 432  و تهذیب التهذیب، ابن حجر، ج 2، ص 305 و تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج 14، ص 226)

زمانی که امام حسین (علیه‌السلام) به شهادت رسید، آن قدر آسمان تاریک شد که هنگام ظهر ستاره‌های آسمان ظاهر شدند؛ تا جائی که ستاره جوزا در عصر دیده شده و خاک سرخ از آسمان فرو ریخت.

ب) و قال: وقال علی بن مسهر، عن جدته: لما قتل الحسین کنت جاریة شابة، فمکثت السماء بضعة أیام بلیالیهن کأنها علقة.

(تهذیب الکمال، المزی، ج 6، ص 432 و تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج 14، ص 226)

علی بن مسهر از جده‌اش نقل می‌کند که می‌گفت: هنگامی که امام حسین به شهادت رسید من دختری نوجوان بودم، آسمان چند شبانه روز درنگ نمود که گویا لخته خون بود.

4.  سرخ شدن آسمان

الف) وقال علی بن محمد المدائنی، عن علی بن مدرک، عن جده الأسود بن قیس: احمرت آفاق السماء بعد قتل الحسین بستة أشهر، نرى ذلک فی آفاق السماء کأنها الدم. قال: فحدثت بذلک شریکا، فقال لی: ما أنت من الأسود ؟، قلت: هو جدی أبو أمی قال: أم والله إن کان لصدوق الحدیث، عظیم الأمانة، مکرما للضیف.

(تهذیب الکمال، المزی، ج 6، ص 432 و تاریخ الإسلام، الذهبی، ج 5، ص 15 و سیر أعلام النبلاء، الذهبی، ج 3، ص 312 و تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج 14، ص 227)

علی بن مدرک از پدر بزرگش اسود بن قیس نقل می‌کند که گفت: پهنه آسمان پس از شهادت امام حسین به مدت شش ماه سرخرنگ شده بود که ما آن را شبیه خون در آسمان مشاهده می‌کردیم، علی بن محمد مدائنی از وی سؤال کرد: چه نسبتی با اسود داری ؟ گفت: او جد مادری من است گفت: به خدا سوگند که او راستگو و امانتداری بزرگ و میهمان نواز بود.

ب) وقال عباس بن محمد الدوری، عن یحیى بن معین: حدثنا جریر، عن یزید بن أبی زیاد، قال: قتل الحسین ولی أربع عشرة سنة، وصار الورس الذی کان فی عسکرهم رمادا واحمرت آفاق السماء ونحروا ناقة فی عسکرهم فکانوا یرون فی لحمها النیران.

(تهذیب الکمال، المزی، ج 6، ص 434 – 435 و تهذیب التهذیب، ابن حجر، ج 2، ص 305 و سیر أعلام النبلاء، الذهبی، ج 3، ص 313 و تاریخ الإسلام، الذهبی، ج 5، ص 15 و تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج 14، ص 230)

یزید بن ابی زیاد می‌گوید: من چهارده ساله بودم که حسین بن علی به شهادت رسید گیاه ورس در بین لشکر به خاکستر تبدیل شد و پهنه آسمان قرمز رنگ شد شتری را لشکریان ذبح کردند آتش از گوشتش زبانه می‌کشید.

5.  دیوار دار الإماره خون گریه کرد

حدثنی أبو یحیى مهدی بن میمون قال: سمعت مروان مولى هند بنت المهلب، قال: حدثنی بواب عبید الله بن زیاد أنه لما جئ برأس الحسین فوضع بین یدیه، رأیت حیطان دار الامارة تسایل دما.

(تهذیب الکمال، المزی، ج 6، ص 433 – 434 و تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج 14، ص 229)

هنگامى که سر مبارک امام حسین علیه‌السلام را در برابر ابن زیاد نهادند، دیدم که از دیوارهاى دارالاماره خون جارى مى‏‌گشت‏.

6. گرفتن خورشید

عَن أَبُو قَبِیلٍ لَمَّا قُتِلَ الْحُسَیْنُ بْنُ عَلِیٍّ (علیه السلام) کُسِفَتِ الشَّمْسُ کَسْفَةً بَدَتِ الْکَوَاکِبُ نِصْفَ النَّهَارِ حَتَّى ظَنَنَّا أَنَّهَا هِی‏.

(تهذیب الکمال، المزی، ج 6، ص 433  و تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج 14، ص 228 و تلخیص الحبیر، ابن حجر، ج 5، ص 84 و السنن الکبرى، البیهقی، ج 3، ص 337)

هنگامى که امام حسین علیه‌السلام به شهادت رسید، خورشید گرفت و آن قدر تاریک شد که هنگام ظهر ستاره‏‌هاى آسمان ظاهر گردیدند. از این اتفاق چنین پنداشتم که قیامت برپا شده است!

7. جاری شدن خون تازه از زیر سنگ‌ها

الف) (و قال) یعقوب بن سفیان ثنا سلیمان ابن حرب ثنا حماد بن زید عن معمر قال َ أَوَّلُ مَا عُرِفَ الزُّهْرِیُّ تَکَلَّمَ فِی مَجْلِسِ الْوَلِیدِ بْنِ عَبْدِ الْمَلِکِ فَقَالَ الْوَلِیدُ أَیُّکُمْ یَعْلَمُ مَا فَعَلَتْ أَحْجَارُ بَیْتِ الْمَقْدِسِ یَوْمَ قُتِلَ الْحُسَیْنُ بْنُ عَلِیٍّ فَقَالَ الزُّهْرِیُّ بَلَغَنِی أَنَّهُ لَمْ یُقْلَبْ حجرا إِلَّا وَ تَحْتَهُ دَمٌ عَبِیط.

(تهذیب التهذیب، ابن حجر، ج 2، ص 305 و تهذیب الکمال، المزی، ج 6، ص 434 و  سیر أعلام النبلاء، الذهبی، ج 3، ص 314 و تاریخ الإسلام، الذهبی، ج 5، ص 16 و تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج 14، ص 229)

ابو بکر بیهقى از معروف روایت کرده که ولید بن عبد الملک از زهرى پرسید سنگ‏‌هاى بیت المقدس در روز کشته شدن حسین بن على چه حالتى به خود گرفتند، زهرى‏ گفت: به من خبر دادند که در روز شهادت حسین بن علی هر سنگى را که از زمین بر می‌داشتند در زیر او خون تازه می‌دیدند.

ب) محمد بن عمر بن علی عن أبیه قال أرسل عبد الملک إلى ابن رأس الجالوت فقال هل کان فی قتل الحسین علامة قال ابن رأس الجالوت ما کشف یومئذ حجر إلا وجد تحته دم عبیط.

(تاریخ الإسلام، الذهبی، ج 5، ص 16 و تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج 14، ص 229 – 230)

عبد الملک شخصی را نزد پسر راس الجالوت فرستاد تا از وی بپرسد که آیا  نشانه‌ای از کشته شدن حسین درعالم دیده شده است یا نه، او در پاسخ گفت: هیچ سنگی از زمین بر داشته نشد مگر اینکه خون تازه دیده می‌شد.

8. خاکستر شدن گیاه ورس (اسپرک)

الف) (وقال) ابن معین حدثنا جریر ثنا یزید بن أبی زیاد قال قتل الحسین ولی أربع عشرة سنة وصار الورس الذی فی عسکرهم رمادا.

(تهذیب التهذیب، ابن حجر، ج 2، ص 305 و تهذیب الکمال، المزی، ج 6، ص 434 – 435 و سیر أعلام النبلاء، الذهبی، ج 3، ص 313 و تاریخ الإسلام، الذهبی، ج 5، ص 15 و تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج 14، ص 230)

یزید بن ابی زیاد می‌گوید: من چهارده ساله بودم که حسین بن علی به شهادت رسید گیاه ورس در بین لشکر به خاکستر تبدیل شد.

ب) (وقال) الحمیدی عن أبن عیینة عن جدته أم أبیه قالت لقد رأیت الورس عاد رمادا ولقد رأیت اللحم کأن فیه النار حین قتل الحسین.

(تهذیب التهذیب، ابن حجر، ج 2، ص 305 و تهذیب الکمال، المزی، ج 6، ص 435 و سیر أعلام النبلاء، الذهبی، ج 3، ص 313 و تاریخ الإسلام، الذهبی، ج 5، ص 16)

ابن عیینه از مادر بزرگ پدری اش نقل می‌کند که گفت: هنگام شهادت حسین گیاه ورس را دیدم که تبدیل به خاکستر شد و در گوشت‌ها آتش می‌دیدم.

ورس: همان اسپرک است که گیاهى است شبیه به کنجد با برگ‌هاى سبز رنگ که از رنگ آن براى رنگ کردن لباس‌ها استفاده مى‏‌شود و در یمن زیاد مى‌‏روید.

9. تلخ‌شدن گوشت شتر غنیمت گرفته شده از امام

عَنْ جَمِیلِ بْنِ مُرَّةَ قَالَ أَصَابُوا إِبِلًا فِی عَسْکَرِ الْحُسَیْنِ (علیه السلام) یَوْمَ قُتِلَ فَنَحَرُوهَا وَ طَبَخُوهَا قَالَ فَصَارَتْ مِثْلَ الْعَلْقَمِ فَمَا اسْتَطَاعُوا أَنْ یُسِیغُوا مِنْهَا شَیْئا.

(تهذیب التهذیب، ابن حجر، ج 2، ص 306 و تهذیب الکمال، المزی، ج 6، ص 435 – 436 و تاریخ الإسلام، الذهبی، ج 5، ص 16 و تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج 14، ص 231)

جمیل بن مره گوید: شترى از لشکرگاه حسین بن علی را در روز شهادت او غارت گرفتند، و سپس او را نحر کرده و طبخ نمودند، راوى گوید: گوشت او آن چنان تلخ شد که آنان نتوانستند از آن گوشت استفاده کنند.

10.  دیده شدن آتش در گوشت شتر غنیمت گرفته شده

وقال محمد بن عبد الله الحضرمی: حدثنا أحمد بن یحیى الصوفی، قال: حدثنا أبو غسان، قال: حدثنا، أبو نمیر عم الحسن ابن شعیب، عن أبی حمید الطحان، قال: کنت فی خزاعة فجاؤوا بشئ من ترکة الحسین فقیل لهم: ننحر أو نبیع فنقسم ؟ قالوا: انحروا، قال: فجعل على جفنة فلما وضعت فارت نارا.

(تهذیب الکمال، المزی، ج 6، ص 435 و تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج 14، ص 231)

از حمید طحان روایت شده است که در قبیله خزاعه بودم، از جمله چیزهائى که از امام حسین علیه‌السلام چپاول شده بود و به آن قبیله آورده بودند، یک شتر بود. مردم آن قبیله گفتند: این شتر را نحر کنیم و یا معامله نمائیم؟ کسى که شتر را آورده بود گفت: مى‌‏خواهم آن را نحر کنید. حمید گفت: سپر را براى نحر کردن آن حیوان آماده ساختم، همین که شتر را خوابانیده و سپر را به زمین گذاشتم و آماده کشتن آن بودیم، ناگهان آتشى از آن سپر مانند آب فوران کرد!

معرفی سایت مربوط به قوانین استخدام شهرداری

باسلام باتوجه به اینکه مدتی قبل مطلبی در مورد ازمون استخدامی شهرداری ها در این وبلاگ منتشر نمودم دوست عزیزی به نام خانم یا اقای اقبالی دوتا سایت رو دراین زمینه معرفی نمودند که در ذیل این سایتها جهت علاقمندان معرفی میشود

http://iranmatikan.com/Static_Laws/Shahrdari.aspx

http://iranmatikan.com/Law_Search.aspx

با تشکر از جناب اقبالی

عاقبت قاتلان امام حسین علیه السلام ویارانش


1ـ عـمـر بـن سـعد:

او فرمانده كل نیروهاى یزید در كربلا و از جمله كسانى بود كه نامش در سـیـاهـه قـصـاص شـونـدگـان قـرار داشت.
او پیش از دستگیرى به سراغ مختار آمد و خود را معرفى كرد و با شروطى، امان‌نامه گرفت. اما پس از كشتار قاتلان امام حسین(علیه السلام) در كوفه، نامه‌اى از محمد حنفیه به مختار رسید مبنى بر این كه جزای عمر بن سعد را بدهد. مختار دید بـعـضـى از شـروط امـان‌نامه توسط عمرسعد نقض شده است.
به همین بهانه، او را احضار كرد. او ابتدا قصد فرار داشت اما برایش میسر نشد. همین بهانه مختار را در كشتن او مصمّم ساخت .
او در مـقـابـل ابـو عـمـرو، رئیس شهربانى مختار مقاومت كرد تا امان بگیرد اما او را امان نداد. آنقدر بر پیكر او شمشیر زدند تا كشته شد و سر بریده‌اش را نزد مختار آوردند.مختار از حفض فرزند عمر سعد پرسید: آیا او را مى‌شناسى؟ حفض گفت: در زندگى پس از او خیرى نیست .
مختار گفت: پس از او زندگى نخواهى كرد. سپس دستور داد او را نیز گردن بزنند، پس از آن كه پـسر عـمـر سعد هم كشتـه شد اظهار داشت: یكى در مـقـابل خـون حسین(علیه السلام) و دیگرى در قبال على اكبر حسین ولى یكسان نیستند، به خدا قـسم اگـر سه چهارم قریش را بكشم تلافى یك بند انگشت حسین(علیه السلام) نشده است.(7) مختار سر بریده عمرسعد را به حجاز، نزد محمد حنفیه فرستاد. وقتى چشم فرزند امیرمؤمنان به سر بریده ابن سعد افتاد، فرمود:
«اَللّهـُمَّ لا تَنْسِ هذَا الْیَوْمَ لِلْمُخْتارِ وَاجْزِهِ عَنْ اهل بیت نَبِیِّكَ محمّدٍ(صلی الله علیه و آله) خَیْرَ الجَزاءِ. فَوَاللهِ ما عَلَى الُْمخْتارِ بَعْدَ هذا مِنْ عُتْبٍ» (8)؛ خدایا این روز مختار را داشته باش و او را از جانب خاندان پیامبرت محمد(صلی الله علیه و آله)، بهترین پاداش را عنایت فرما. به خدا سوگند، پس از این عتابى بر مختار نیست .

2ـ شـمـر بـن ذى الجـوشن؛

این فرد جنایتكار شماره یك كربلا، توانست از چنگ مختار بگریزد اما مختار دسـتـور داد كـه او را هـر كجا رفته اسـت پـیـدا كـنـنـد و بـه سـزاى اعمال ننگینش برسانند. شمر در ماجراى شورش كوفه بر ضدّ مختار از عاملان اصلى بود.
شیـخ طوسى(ره) مى‌نویسد: «شمر را دستگیر كردند و نزد مختار آوردند. مختار دستور داد گـردن او را زدند و جسدش را در دیگ روغن جوشیده افكندند و یكى از یاران مختار با پاى خود سر شمر را لگد مى‌كرد.»

مـسـلم ضـبـائى، كه هم قبیله شمر بود، مى‌گوید: «ما فرار كردیم و خود را به محلى در مسیر كـوفـه و بصره به نام ساتیدما رساندیم و در نزدیكى آن محل، دهكده كوچكى به نام كلتانیّه در حوالى سواحل فرات قرار داشت. ما در كنار تپّه‌اى مخفى شدیم كه توسط یك روستایی جای ما لو رفت. شب هنگام بود كه ماموران مختار ما را محاصره كردند.
شمر را دیدم كه جامه‌اى خوش‌بافت به تن داشت و بدنش پیس(بیماری برص) بود. ما حتى فرصت سوارشدن بر اسب را نیافتیم. درگیرى شدیدى رخ داد. ساعتى بعد صداى الله اكبر شنیدم و كسى فریاد زد خداوند، خبیثى را كشت.(9) 
شیـخ طوسى(ره) مى‌نویسد: «شمر را دستگیر كردند و نزد مختار آوردند. مختار دستور داد گـردن او را زدند و جسدش را در دیگ روغن جوشیده افكندند و یكى از یاران مختار با پاى خود سر شمر را لگد مى‌كرد.»(10) 

عبدالرحمن بن عبد مى‌گوید: من شمر را به هلاكت رساندم. مختار تا نگاهش به سر بریده شمر افتاد، سجده شكر به جاى آورد و دستـور داد آن سـر را بـالاى نـیـزه كـنـنـد و مقابل مسجد جامع شهر در معرض دید مردم قرار دهند تا موجب عبرت همگان باشد.(11) 

3ـ بـجـدل بن سلیم: 

وی در روز عاشورا، براى غارت انگشتر امام حسین(علیه السلام)، انگشتان حـضـرت را قـطـع كـرد. مـخـتـار دسـتـور داد انـگـشـتان آن خبیث را قطع كردند، سپس دو پایش را بریدند و آنقدر در خون غلتید تا به هلاكت رسید.(12) 

4 ـ خـولى بـن یـزیـد اصـبـحـى: 

وی از چـهـره‌هـاى كـثـیـف حـادثـه عـاشـورا بـود. او مـامـور حـمـل سـر بـریـده امـام حـسـیـن(علیه السلام) و قـاتـل عـثـمـان بـن عـلى، بـرادر امـام حـسین(علیه السلام)، بوده است.(13) 
عصر روز عاشورا عمر سعد سر امام را به خولى سپرد تا نزد عبیدالله ببرد، چون خـولى وارد شهر شد و جلو قصر آمد در قصر بسته شده بود، لذا به خانه خود رفت و سر را زیر طشت نهاد. زنش پرسید چه خبر آوردى؟ خولى گفت: ثروت روزگار را برایت آورده‌ام، این سر حسین بن على است كه در خانه ما است. زن گفت: واى بر تو، مردم با طلا و نقره از سفر مى‌آیند و تو سر پسر پیغمبر را به خانه مى‌آورى؟ به خدا قسم من دیگر با تو زندگی نخواهم كرد. زن هنگام خارج شدن از خانه، مـشاهده كرد كه نور از زیر طشت تـا آسمـان مـتـصل است. مى‌گوید به خدا قسم مرغان سفیدى را دیدم كه اطراف طشت در پروازند. وقتی صبح شد خولى سر امام را نزد ابن زیاد برد.(14) 
مـخـتـار، ابو عـمره رئیس گارد خود را با جمعیتى مامور كرد تا خولى را دستگیر كنند. ایشان خـانه خـولى را مـحاصره كردند، ابوعمره وارد خانه شد و خانه را بازرسى كردند. از زنش سراغ خولی را گرفتند.
او گـفـت نمـى‌دانم ولی با دست و سر به طرف مستراح اشاره نمود، وارد مستراح شدند و او را بیرون كشیدند در حالی كه زنبیلى به جاى كلاه بر سر نهاده بود، ابوعمره به سراغ مختار فـرستـاد و درباره وى كسب تكلیفى نمود، مختار خود آمد و دستور داد جلو خانه‌اش او را بكشند و سپـس جسدش را آتـش زدند، مـخـتـار ایستـاد تـا تـمـام جسد به خـاكستـر تبدیل شد.(15) 
ابراهیم، چون عقابى شكارى به ابن زیاد حمله برد و شمشیر خود را آنچنان محكم بر كمر او فرود آورد كه تاریخ مى‌نویسد: ابن زیاد جلوى دست و پاى اسبش، غلتید و همانند گاوى كه سرش را بریده باشند، صدا مى‌كرد. بدن او به دو نیم شـد؛ قـسـمـت بـالاى بـدن او بـه یـك طـرف و قسمت پایین بدنش به طرف دیگر پرتاب شد و ابراهیم فریاد زد: «ابن زیاد را كشتم.» نكته قابل توجه اینجاست كه این واقعه در روز عاشوراى سال 67 ه‍ . ق واقع شد و او در آن هنگام سى و نه ساله بود. ابراهیم دستـور داد سر ابن زیاد را از بـدنـش جـدا كـرده و جـسـدش را بـه آتـش كشیدند.


5ـ سنان بن انس:

وی از چهره‌هاى جنایتكار كربلا و كسى است كه به خیمه‌هاى امام حسین (علیه‌السلام) یـورش بـرد و در آخـرین لحظات عمر امام، نـیـزه‌اش را به سینه حضرت فرو برد. در بـعـضـى مـقـاتـل نـیـز نـقـل شـده كـه او سـر مـقـدس امـام حـسـیـن(علیه السلام) را از بـدن جـدا كـرده اسـت.(16) پـس از دستگیرى او، به دستور مختار، دست و پایش را بریدند و هنوز جان داشـت كـه او را در دیـگ روغـن جـوشـان افـكـنـدنـد و اینگونه به نتیجه اعمال زشت خود رسید.(17) 

6- حكیم بن طفیل قاتل حضرت اباالفضل علیه السلام

حكیم بن طفیل از سران حادثه عاشورا بود، كه امام حسین(علیه السلام) را تیرباران نمود و حضرت اباالفـضل(علیه‌السلام) را شهید كرد و لباس و اسلحه او را غـارت نمـود. عـبدالله بن كامـل به دستور مختار، او را دستگیر كرد. عدى بن حاتم، كه هم قبیله او بود، از او شـفـاعـت كرد، اما مؤثر واقع نشد و به دستور ابن كامل، كه از فرماندهان مختار بود، او را تیرباران كردند.
حكیم را كه شانه‌هایش بسته بود در كنارى نگه داشتند و به او گفتند: تو بودى كه لباس‌هاى عـباس بن على(علیهماالسلام) را غارت كردى؟ اكنون لباس‌هاى تو را در زنده بودنت بیرون مى‌آوریم. پس او را برهنه كردند و آنگاه گفتند: تو بودى كه تیر به طرف حسین(علیه السلام) پـرتـاب نمودى و مى‌گویى كه تیر من به جامه امام رسید و او را آزار نرسانید?
به خدا قسم تو را تیرباران مى‌كنیم چنان كه امام را هدف تیر قرار دادى. پس از سه طرف تیرها به سویش پرتاب گردید و او را بر زمین افكند، آنقدر تیر بر بدنش زدند كه مانند خارپشت گردید.(18)


7- عبیدالله بن زیاد: 

پـس از آن كه مـخـتـار از طرف شورشیان كوفه آسوده خاطر شد و آنان را سر جاى خود نشانید ابراهیم پسر مالك اشتر را مامور جنگ با ابن زیاد نمود. 

در حین جنگ ابراهیم شخصاً ابـن زیـاد را از نـظر دور نمى‌داشت و صف‌ها را مى‌شكافت تا خود را به او برساند.
ابن زیاد غرق در سلاح، با نیزه‌اش به هر طرف حمله مى‌كرد. ناگهان ابراهیم، خـود را در مقابل ابن زیاد دید و چون عقابى شكارى به او حمله برد و شمشیر خود را آنچنان محكم بر كمر او فرود آورد كه تاریخ مى‌نویسد: ابن زیاد جلوى دست و پاى اسبش، غلتید و همانند گاوى كه سرش را بریده باشند، صدا مى‌كرد.(19)
بدن او به دو نیم شـد؛ قـسـمـت بـالاى بـدن او بـه یـك طـرف و قسمت پایین بدنش به طرف دیگر پرتاب شد و ابراهیم فریاد زد: «ابن زیاد را كشتم.»(20)
نكته قابل توجه اینجاست كه این واقعه در روز عاشوراى سال 67 ه‍ . ق واقع شد و او در آن هنگام سى و نه ساله بود.(21) 

ابراهیم دستـور داد سر ابن زیاد را از بـدنـش جـدا كـرده و جـسـدش را بـه آتـش كشیدند.(22) سپس گفت: «خدا را شكر مى‌كنم كه ابن زیاد به دست من كشته شد.»سر ابن زیاد را براى مختار آوردند و مختار برخاست و پایش را روى سر او نهاد و سپس دستور داد كفش او را آب بكشند و طاهر كنند، آن را بر دروازه شهر كوفه نصب نمود و سپس دستور داد آن سـر را بـا تعدادى از سرهاى بریده سران شام بـه مدینه نزد امام سجاد(علیه السلام) و محمد حنفیه بفرستند.(23)مختار دستور داد: اول دو دست حرمله را قطع كنید.(همان دو دستى كه با یكى كمان را مى‌گرفت و با دیگرى تیر را رها مى‌كرد؛ یك بار گلوى على اصغر را نشانه گرفت، یك بار چشم اباالفضل (علیه السلام) را نشانه رفت و یك بار هم قلب حسین(علیه السلام) را شكافت.) سپس فریاد زد: دو پایش را هم قطع كنید!
ماموران اجرا كردند.
آنگاه صدا زد: آتش، آتش . فوراً چوب‌هاى خشك و نازكى را روى بدن نیمه جان او ریختند و آن را به آتش كشیدند.

هنگامى كه سر ابن زیاد را نزد امام سجاد(علیه السلام) آوردند، امام با جمعى بر سفره غذا نشسته بودند. وقـتـى چـشـم امـام بـه سـر بـریـده قـاتل پدرش و شهداى كربلا افتاد، دست‌ها را به دعا برداشتند و فرمودند: 
«اَلْحَمْدُلِلَّهِ الَّذی اَدْرَكَ لی ثاری مِن عَدُوّی وَ جَزَا اللهُ الُْمختارَ خَیْراً؛ خـدا را شـكـر كـه انـتـقـام خـون مـرا از دشمنم گرفت و خداوند به مختار جزاى خیر دهد.(24) 
آنگاه امام با شادمانى، رو به حاضران كردند و فرمودند:
«وقـتـى مـرا نـزد ابـن زیاد بردند، او سر سفره غذا بود. من در آن هنگام از خدا خواستم كه زنده بمانم و سر ابن زیاد را ببینم.»(25) 

داستان سر ابن زیاد
ابراهیم سر ابن زیاد را به كوفه نزد مختار فرستاد، سر ابن زیاد را در گوشه قصر نهادند. مارى باریك پیدا شد و میان سرها گردش مى‌كرد تا به سر عبیدالله رسید وارد دهان او شد و از بینی‌اش خارج گردید، و از بینى وارد مى‌شد و از دهنش خارج مى‌گردید، و مكرر این عمل را انجام مى‌داد.
مرجانه مادر عـبیدالله پس از شهادت امام حسین(علیه السلام) به او گفت: اى خبیث، فرزند پیامبر را كشتى؟ هرگز روى بهشت را نخواهى دید.(26) 

8ـ حـرمـله: 

شیخ طوسى(ره) در امالى مى‌نـویـسـد: منهال بن عمرو از شیعیان و یاران امام سجاد (علیه السلام) مى‌گوید: پس از زیارت خانه كعبه، به مدینه رفتم و خدمت امام سجاد(علیه‌السلام) شرفیاب شدم. امام از من پرسید: اى منهال، از حرمله چه خبر؟
گفتم: هنگامى كه از كوفه خارج شدم، زنده بود. امام هر دو دستش را به دعا بلند كرد و چنین فرمود:
«اَللَّهُمَّ اَذِقْهُ حَرَّ الْحَدیدِ. اَللَّهُمَّ اَذِقْهُ حَرَّ الْحَدیدِ. اَللَّهُمَّ اَذِقْهُ حَرَّ النَّارِ؛ خدایا، سوزش شمشیر را بـه او بـچـشان. خدایا، سوزش شمشیر را به او بچشان. خدایا، سوزش آتش را به او بچشان.»
از نفرین امام سجاد(علیه السلام)، كه مظهر عفو و گذشت از خطاكاران بود، معلوم مى‌شود كه حرمله چقدر دل اهل بیت پیامبر(علیهم السلام) را به درد آورده است.
ابو مخنف از امام باقر(علیه السلام) نقل مى‌كند: هنگامى كه على اصغر در آغوش پدر هدف تیر حرمله واقع شد، امام حسین(علیه السلام) آنان را نفرین كرد و فرمود:«وَانْتَقِمْ لَنا مِنْ هؤُلاءِ الظَّالِمینَ؛ خدایا، انتقام ما را از این ستمگران بستان.»(27) منهال گفت: پس از زیارت مدینه، عازم كوفه شدم. وقتى به كوفه رسیدم، مختار به قلع و قـمـع عـاملان حادثه كربلا مشغول بود.
من با مختار رفاقت قدیمى داشتم. به قصد دیدار مختار از خانه خارج شدم. وقتى چشم مختار به من افتاد، گفت: هان منهال، كجا بودى تا حالا به دیدن ما نیامدى و در قیام با ما همراه نبودى؟ گفتم: امیر، من به سفر حج رفته بودم . 
با هم مشغول صحبت شدیم تا به محله كناسه رسیدیم. خبر دادند كه حرمله در این محله مخفى شده است. مـامـوران به سرعت، به جست و جو پرداختند و زمانی نگذشت كه فردى را كشان كشان به نزد مختار آوردند
آرى، او حرمله بود. تا چشم مختار به او افتاد، با لحن تندى فریاد زد: خدا را شكر كه به چنگم افتادى! و بى درنگ، فریاد زد: جلاّد، جلاّد .
جـلاّدان جلو آمدند.
مختار دستور داد: اول دو دست او را قطع كنید. (همان دو دستى كه با یكى كمان را مى‌گرفت و با دیگرى تیر را رها مى‌كرد؛ یك بار گلوى على اصغر را نشانه گرفت، یك بار چشم اباالفضل (علیه السلام) را نشانه رفت و یك بار هم قلب حسین(علیه السلام) را شكافت.) سپس فریاد زد: دو پایش را هم قطع كنید!
ماموران اجرا كردند.
آنگاه صدا زد: آتش، آتش .
فوراً چوب‌هاى خشك و نازكى را روى بدن نیمه جان او ریختند و آن را به آتش كشیدند.
منهال مى‌گوید: از تعجّب بلند گفتم: سبحان الله !
مختار گفت: علت این جمله‌اى را كه گفتى چه بود؟!
گفتم: گوش كن تا برایت بگویم و ماجراى نفرین امام سجاد(علیه السلام) را برایش تعریف كردم.
مختار با تعجب پرسید: خودت از امام این نفرین را شنیدى؟!
گفتم: بله. مختار از اسبش پیاده شد و دو ركعت نماز خواند و سجده‌اش را طولانى كرد، سپس برخاسـت و سوار شد و تا آن وقـت جسد حرمله به زغال تبدیل شده بود.(28) 
یكى از كسانى كه مانع آب خوردن امام حسین(علیه السلام) گردید، به مرض استسقا مبتلا گردید و هر چـه آب مـى‌نـوشـیـد بـاز هـم مـى‌گـفـت: تـشنه‌ام، و این به سبب دعاى امام حسین (علیه‌السلام) بود كه دوبار فرمود: خدایا او را تشنه گردان . یكى از كسانى كه هنگام مرگ او را دیده است مى‌گوید: در مقابلش یخ گذاشته بودند و او را بـاد مـى‌زدنـد و پشت سرش آتشدان قرار داشت، با وجود این از گرماى شكم و سرماى پشت مى‌نـالیـد و مى‌گفت: آبم بدهید كه از تشنگى مُردم. وقتى كاسه بزرگى را كه اگر پنج نفر مـى‌نـوشـید سیراب مى‌شدند؛ مى‌آوردند، همه را سر مى‌كشید و باز هم مى‌گفت: آبم بدهید كه تشنگى مرا كشت، و سرانجام شكم او مانند شكم شتر پاره شد.


9ـ زیـد بـن رقـاد:

او از تـك تـیراندازان لشكر عمر سعد بود كه در روز عاشورا، تیرى به طـرف عبدالله، فرزند امام حسن(علیه السلام) افكند. آن تیر، دست عبدالله را به پیشانیش دوخت. تیرى دیگر نـیـز بـه قلب او افكند و او را بـه شهادت رساند. زید پس از كمى مقاومت، به وسیله افراد عبدالله شاكرى یكى از فرماندهان لشكر مختار، تیرباران شد و سپس او را در آتش سوزاندند.(29) 

10- عـمرو بن حجّاج زیدى:

وی از سران كوفه و از كسانى بود كه نامه دعوت براى امام حسین (علیه‌السلام) فرستاد. وى با پانصد نفر، مامور بستن آب بـر روى امـام و اهل بیت(علیهم السلام) بود. او پس از شكست شورشیان كوفه از ترس به سوى شراف و واقصه فرار كرد و دیگر اثرى از او مشاهده نشد.(30) 

11ـ عبدالله دبّاس:

وی قاتل محمد، فرزند عمار یاسر، بود. او دستگیر و سپس كشته شد، اما پیش از آن، سه نفر از حامیان عمرسعد را بـه مختار معرفى كـرد: عبدالله بن اسید؛ مالك نُمیر؛ حمل بن مالك .

12- منقذ بن مره عبدى: 

مختار، عبدالله بن كامـل را به سراغ مـنقـذ بن مـره عـبدى، قـاتل حضرت عـلى اكبر(علیه السلام) فرستاد، خانه‌اش را محاصره كردند. او كه مردى شجاع و دلیر بود مسلح و سوار بر اسب از خانه بیرون آمد، با نیزه به یكى از سربازان مختار حمله كرد و او را از اسب انداخت ولى آسیبى به وى نرسید، ابن كامـل با شمشیر بر او حمله كرد و چند ضربه شمشیر بر او وارد ساخت ولى چـون زره‌اش قـوى بود در او اثـر نكرد جز آن كه بعدها آن دست شل شد. بالاخره نهیب سختى بر اسب زد كه از چنگ سربازان فرار كرده و در بصره به مصعب بن عمیر پیوست.(31) 

13- زید بن رقاده قاتل عبدالله فرزند مسلم بن عقیل:

از تـواریخ بر مـى‌آید كه فـرزندانى از مـسلم بن عقیل در كربلا بودند غیر از دو طفلان معروف كه در زندان ابن زیاد بوده‌اند، و ایشان در كربلا جنگیده‌اند از جمله عبدالله است كه زید بن رقاده ملعون با دو تیر او را شهید كرد.
تـیر اول به سویش پـرتـاب نمـود و عـبدالله دست خـود را حمـایل قرار داد كه تیر دست را به صورتش دوخت و هنگامی كه این تیر به او اصابت كرد چنین گفت: بار خدایا اینان ما را كم شمردند و خوار ساختند خداوندا اینها را بكش چنانكه ما را كشتند، و آنان را خوار كن چنانكه ما را خوار كردند؟
همین ملعون تیر دیگرى بر او زد كه او را شهید كرد، سپس به بالین جوان آمد و با حركت دادن، تیر را از پیشانى او بیرون كشید ولى پیكان تیر كه از آهن بود در پیشانیش باقى ماند و نتوانست آن را بیرون بكشد.
مختار، عبدالله كامل را براى دستگیریش مامور ساخت، خانه‌اش را محاصره كردند، زید با شمشیر كشیده بیرون آمـد، و چون مرد شجاعى بود ابن كامل دستور داد هیچ كس با نیزه و شمشیر كشیده به او نزدیك نشود بلكه او را تیرباران و سنگباران كنید، به این وسیله او را كشتند، چون احساس كردند هنوز رمقى در بدن دارد؛ فرمان داد تا آتش آورند و او را كه هنوز زنده بود آتش زدند.(32) 


7- طبرى، ج 8، ص671/ بحارالانوار، ج 45، ص377/ كامل، ج 4، ص241.)
8- بحارالانوار، ج 45، ص 379. 
9- تاریخ طبرى، ج 6، ص 53.
10- تاریخ طبری، ج 6، ص 338.
11- تاریخ طبری، ج 6، ص 374.
12- تاریخ طبری، ج 6، ص 376.
13- تاریخ طبری، ج 6، صص67 و 337.
14- طبرى، ج 7، ص369. 
15- طبرى، ج 8، ص671/ كامل ابن اثیر، ج 4، ص240.
16- كامل ابن اثیر، ج 4، ص 78.
17- بحارالانوار، ج 45، ص 375.
18- طبرى، ج 8، ص657/ كامل ابن اثیر، ج 4، ص242. 
19- انساب الاشراف، ج 6، ص 426 ـ 427/ تاریخ طبرى، ج 6، ص 90/ بحارالانوار، ج 45، ص 383؛ اخبارالطوال، ص 295. 
20- انساب الاشراف، ج 6، ص 426 ـ 427/ تاریخ طبرى، ج 6، ص 90/ بحارالانوار، ج 45، ص 383؛ اخبار الطوال، ص 295.
21- انساب الاشراف، ج 6، ص 426 ـ 427/ تاریخ طبرى، ج 6، ص 90/ بحارالانوار، ج 45، ص 383؛ اخبار الطوال، ص 295.
22- انساب الاشراف، ج 6، ص 426.
23- شذرات الذهب، ابن عمار، ج 1، ص 74.
24- بحارالانوار، ج 45، ص 386.
25- بحارالانوار، ج 45، ص 386.
26-كامل ابن اثیر، ج 3، ص516.
27- تاریخ طبرى، ج 5، ص 448.
28- بحارالانوار، ج 45، ص 3 ـ 332/ محجّة البیضاء، مولا محسن فیض كاشانى، ج 4، ص 241.
29- تاریخ طبرى، ج 6، ص 64 ـ 65/ كامل ابن اثیر، ج 4، ص 243.
30- تاریخ طبرى، ج 6، ص 52.
31- طبرى، ج 8، ص677/ كامل ابن اثیر، ج4، ص243.
32- طبرى، ج8، ص677 .

بهترین عمل در شب عاشورا

به گزارش فارس، بار دیگر عاشورایی از راه رسید و در فضای شهر ندای «هل من ناصر ینصرنی» امام حسین(ع) پیچیده است و مردم خداجوی و عزادار حسینی با حضور در تکایا و هیئات در سراسر کشور در سوگ این مصیبت عظمی بر سر و سینه می‌زنند و به یاد شب عاشورای سال 61 هجری در احیاء این شب و مناجات با خداوند و تدبر در قرآن کریم می‌کوشند.

سید بن طاووس در کتاب «اقبال الاعمال» خود در باب اهمیت و فضیلت این شب این چنین می‌نویسد: شب عاشورا شبی است که مولایمان امام حسین(ع) و اصحاب او، آن را با انجام نماز و خواندن دعا احیا کردند؛ در حالی که مسلمانان زندیق آنان را احاطه کرده و دور آن‌ها را فرا گرفته بودند تا خون آنان را بریزند و نفوس عظیم آنان را بگیرند و حرمت آنان را هتک کنند و زنان مصون و محجبه‌‌ آنان را به اسیری ببرند.

بنابراین، برای هر کس که این شب را درک می‌کند، سزاوار است که با شخصیت‌های باقی مانده از اهل دو آیه‌ «مباهله» و «تطهیر»، در مقام بزرگ آن بزرگواران با آنان هم دردی کند، همراه با خداوند و رسول او بر دشمنان آنان خشم و غضب کند و در تمام امور و ماجراها با خدا و رسول موافقت کند و با اخلاص در موالات اولیای خدا و دشمنی با دشمنان او، به درگاه خداوند نزدیکی بجوید.

*فضیلت احیاءء شب عاشورا

در کتاب «دستور المذکرین» آمده است که رسول خدا(ص) فرمودند: «هر کس شب عاشورا را احیا کند، گویی که به اندازه‌ عبادت همه‌ فرشتگان به عبادت خدا پرداخته است و پاداش کسی که در این شب عمل [صالح] کند، همانند پاداش 70 سال عمل است»، اکنون دیگر اعمال این شب، اعم از نماز و تضرع به درگاه خدا را یادآور می‌شویم:

-نمازهای شب عاشورا

«محمدبن ابی‌بکر مدینی حافظ» در کتاب «دستورالمذکرین» به سند خود از «وهب بن منبه» از «ابن عباس» نقل کرده است که رسول خدا(ص) فرمود: «هر کس در شب عاشورا در آخر شب، 4 رکعت نماز بخواند، در هر رکعت فاتحه الکتاب(سوره حمد)‌ و 10 بار آیة‌الکرسی و 10 بار سوره‌ «توحید» و 10 بار «فلق» و 10 بار سوره‌ «ناس» - و بعد از سلام نماز 100 بار سوره‌ «قل هو الله احمد» را قرائت کند، خداوند متعال در بهشت یک صد میلیون شهر از نور برای او بنیان می‌نهد که در هر شهر از آن شهر‌ها یک میلیون کاخ و در هر کاخ، یک میلیون اتاق و در هر اتاق یک میلیون تخت و در هر تخت یک میلیون بستر و در هر بستر همسری از حورالعین و زنان زیبای بهشتی وجود دارد و نیز در هر اتاق یک میلیون سفره گسترده است و در هر سفره یک میلیون کاسه غذا و در هر ظرف غذا یک میلیون نوع غذا وجود دارد و هر کدام از آن خادم‌‌ها و خادمه‌ها دستمالی بر دوش افکنده‌اند و آماده‌ی خدمت‌اند».

-نماز دیگر شب عاشورا

باز در کتاب «دستورالمذکرین» به سند متصل از «ابن ابی امامه» آمده است که رسول خدا(ص) فرمود:‌ «هر کس در شب عاشورا 100 رکعت نماز بخواند و در هر رکعت یک بار سوره‌ «حمد» و سه بار سوره‌ «توحید» قرائت کند و بعد از هر دو رکعت سلام بگوید، وقتی همه این 100 رکعت نماز را به پایان برد، 70 بار بگوید: «سبحان الله والحمدالله ولاإله‌إلاالله والله اکبر ولا حول ولاقوة إلا بالعلی العظیم»، هر کس - اعم از مرد و زن - این نماز را بخواند، خداوند قبر او را از مشک عنبره آکنده می‌کند و در هر روز بر قبر او نور وارد می‌شود تا این که در شیپور قیامت دمیده شود و سفره‌ای برای او گسترده می‌شود که همه‌ اهل دنیا از زمانی که دنیا آفریده شده تا زمانی که در شیپور قیامت دمیده می‌شود، می‌توانند از نعمت‌های آن بهره‌مند شوند و هیچ کس از مردان و زنان نیست، مگر آنکه وقتی در قبر نهاده می‌شود، موهایش می‌ریزد به جز کسی که این نماز را خوانده باشد.

سوگند به خدایی که مرا به حق برانگیخت، هر کس  این نماز را بخواند، خداوند - عزوجل-  در قبرش همانند عروس در حجله‌ عروسی، به او نظر رحمت می‌کند تا اینکه در شیپور قیامت دمیده شود و وقتی قیامت فرا می‌رسد، همانند بردن عروس به سوی همسرش، از قبر بیرون آورده می‌شود».

دلیل اعتماد ما بر این گونه احادیث، روایتی است که از امام صادق(ع) نقل شده است که ما پیش از این آن را یادآور شده‌ایم که فرمود: «هر کس، عمل خیری به او برسد و او بدان عمل کند، ثوابی که در آن ذکر شده برای او خواهد بود، اگر چه آن عمل در واقع به آن صورت که به او رسیده، نباشد».

-نماز دیگر برای شب عاشورا

در برخی از کتاب‌هایی که در زمینه‌‌ اعمال عبادی نوشته شده، به نقل از پیامبر اکرم(ص) آمده است: «هر کس در شب عاشورا 100 رکعت نماز در هر رکعت از آن، یک بار سوره‌ «حمد» و سه بار «توحید» بخوابد و بعد از هر دو رکعت سلام بگوید و وقتی همه این 100 رکعت را به پایان برد، 70 بار بگوید: «سبحان‌الله والحمدلله و لاإله‌الاالله والله اکبر و لاحول ولا قوة إلا بالعلی العظیم واستغفرالله...» و در ادامه، ثواب و فضایلی را که بسیاری از آرزوها و اعمال بدان نمی‌رسد، یادآور شده است که شرح آن به درازا می‌کشد.

-نماز دیگر برای شب عاشورا

بنابراین روایت دیگر از پیامبر اکرم(ص) آمده است: «مستحب است انسان در شب عاشورا چهار رکعت بخواند؛ در هر رکعت سوره «حمد» یک بار و 50 بار سوره‌ «توحید» و هر گاه سلام رکعت چهارم را دادی، بسیار خدا را یاد کن و بر رسول خدا صلوات بفرست و هر اندازه توانستی بر دشمنان اهل بیت لعنت کن».

-یکی دیگر از نمازها و دعاهای شب عاشورا

نماز و دعایی است که نویسنده‌ کتاب «المختصر من المنتخب» یادآور شده است: «دعای شب عاشورا به این صورت است که ابتدا 10 رکعت نماز خوانده شود، در هر رکعت سوره‌ فاتحةالکتاب «حمد» یک بار و سوره‌ «توحید» 100 بار.

البته این نماز به صورت دیگر نیز نقل شده است؛ به این صورت که 100 رکعت نماز خوانده شود، در هر رکعت سوره «حمد» یک بار و سوره «توحید» سه بار و وقتی نماز را به پایان بردی و سلام دو رکعت آخر را دادی، 100 بار بگو: «سبحان الله والحمدلله ولاإله‌إلاالله والله اکبر ولاحول ولاقوة إلا بالعلی العظیم»

افزون بر این، روایت دیگر در ادامه‌ آن آمده است: 100 بار و بنابر حدیث دیگر 70 بار «أستغفرالله» بگو و 100 یا 70 بار «وصلی الله علی محمدٍ وآل محمد» بگو.

*دعایی با فضیلت در شب عاشورا

آن‌گاه دعایی را که در بردارنده فضیلت بزرگ است و در کتاب «الریاض» آمده است، بخوان:

«اللهم إنی أسألک یا اللهُ یا رحمانُ، یا اللهُ یا رحمانُ، یا اللهُ یا رحمانُ، یا اللهُ یا رحمانُ، یا اللهُ یا رحمانُ، یا اللهُ یا رحمانُ، یا اللهُ یا رحمانُ، یا اللهُ یا رحمانُ، یا اللهُ یا رحمانُ، یا اللهُ یا رحمانُ،

وأسألکَ بأسمائِکَ الوَضِیئَةِ الرَّضِیَةِ المَرْضِیَّةِ الکبیرةِ الکثیرةِ یا اللهُ، وأسألُکَ بأسمائِکَ العزیزَةِ المَنیعَةِ یا اللهُ، وأسألک بأسمائک الکامِلةِ التامَّةِ یا اللهُ، وأسألک بأسمائک المشهُورَةِ المشهُودَةِ لدَیْکَ یا اللهُ، وأسألک بأسمائک التی لایَنْبَغِی لِشَئ أن یَتَسَمّى بها غیْرُک یا اللهُ.

وأسألک بأسمائک التی لاتُرامُ ولاتَزُولُ یا اللهُ، وأسألک بما تَعْلَمُ أنَّهُ لکَ رضاً منْ أسمائک یا اللهُ، وأسألک بأسمائک التی سَجَدَ لها کُلُّ شئ دُونَک یا اللهُ، وأسألک بأسمائک التی لایَعْدِلُها عِلْمٌ ولا قدْسٌ ولا شَرَفٌ ولا وقارٌ یا اللهُ، وأسألک من مسائلک بما عاهَدْتَ أو فی العَهْدِ أن تُجیبَ سائِلکَ بها یا اللهُ.

وأسألک بالمسألة التی أنت لها اهل یا الله، وأسألک بالمسألة التی تقول لسائلها وذاکرها: سل ما شئت فقد وجبت لک الاجابة، یا اللهُ یا اللهُ، یا اللهُ یا اللهُ، یا اللهُ یا اللهُ، یا اللهُ یا اللهُ، یا اللهُ، یا اللهُ.

وأسألک بجملة ما خلقت من المسائل التی لا یقوى بحملها شئ دونک یا الله، وأسألک من مسائلک بأعلاها علوا ، وأرفعها رفعة ، وأسناها ذکرا ، وأسطعها نورا ، وأسرعها نجاحا، وأقربها إجابة ، وأتمها تماما ، وأکملها کمالا ، وکل مسائلک عظیمة یا الله.

وأسألک بما لا ینبغی أن یسأل به غیرک من العظمة والقدس والجلال، والکبریاء والشرف والنور، والرحمة والقدرة ، الاشراف والمسألة والجود ، والعظمة والمدح والعز، والفضل العظیم والرواج، والسمائل التی بها تعطی من ترید وبها تبدئ وتعید یا الله.

وأسألک بمسائلک العالیة البینة المحجوبة من کل شئ دونک یا الله ، وأسألک بأسمائک المخصوصة یا الله ، وأسألک بأسمائک الجلیلة الکریمة الحسنة یا جلیل یا جمیل یا الله ، یا عظیم یا عزیز ، یا کریم یا فرد یا وتر ، یا أحد یا صمد ، یا الله یا رحمان یا رحیم .

أسألک بمنتهى أسمائک التی محلها فی نفسک یا الله، وأسألک بماسمیته به نفسک مما لم یسمک به أحد غیرک یا الله.

وأسألک بما لا یرى من أسمائک یا الله، وأسألک من أسمائک بما لا یعلمه غیرک یا الله، وأسألک بما نسبت إلیه نفسک مما تحبه یا الله، وأسألک بجملة مسائلک الکبریاء، وبکل مسألة وجدتها حتى ینتهی إلى الاسم الأعظم یا الله.

وأسألک بأسمائک الحسنى کلها یا الله، وأسألک بکل اسم وجدته حتى ینتهی إلى الإسم الاعظم الکبیر الأکبر العلی الأعلى، وهو اسمک الکامل الذی فضلته على جمیع ما تسمى به نفسک، یا الله یا الله، یا الله، یا الله یا الله، یا الله یا الله، یا الله یا الله، یا رحمان یا رحیم، أدعوک وأسألک بحق هذه الأسماء وتفسیرها ، فانه لا یعلم تفسیرها أحد غیرک یا الله.

وأسألک بما لا أعلم ولو علمته سألتک به، وبکل اسم استأثرت به فی علم الغیب عندک أن تصلی على محمد ، عبدک ورسولک وأمینک على وحیک، وأن تغفر لی جمیع ذنوبی، وتقضی لی جمیع حوائجی، وتبلغنی آمالی، وتسهل لی محابی، وتیسر لی مرادی، وتوصلنی إلى بغیتی سریعا عاجلا، وترزقنی رزقا وواسعا، وتفرج عنی همی وغمی وکربی یا أرحم الراحمین».

مصیبت(روضه) شام غریبان

وضه شب يازدهم ـ مصيبت شام غريبان
نمي‌دانم امشب بايد از كدام غربت گفت؛ چه روضه‌اي خواند؛ و مصيبت كدامين غريب را بازگو نمود.
آيا از بدن پاره پاره حسين  علیه السلام بگوييم كه عريان در گودال قتلگاه افتاده است؟ يا از بدن عباس علمدار كه نه سر در بدن دارد و نه دست؟
آيا از علي اكبر بگوييم كه صورت پيامبرگونش را بر نيزه برافراشته اند؟ يا از علي اصغر شش ماهه كه اينك در گهواره خاكي خويش به خواب ابدي رفته؟
آیا از ياران حسين  علیه السلام بگوييم كه غريبانه در گوشه گوشه ميدان جان باخته اند؟ يا از كودكان حسين  علیه السلام كه غم يتيمي و اسيري، يكجا بر آنان وارد شده است؟
از غريبي بگوييم يا از مظلوميت؟ از وفا بگوييم يا از پيمان‌شكنی ؟ از عطش بگوييم يا از آتش ؟ از عشق بگوييم يا از زينب ؟

آري! ب از زينب بگوييم ؛ كه كربلا، از اينجا به بعد، از‌ آنِ زينب است و پيام كربلا، مرهون زينب. 
از زينب بگوييم و از رنج‌هاي زينب. از زينب و از غصه‌هاي زينب. از زينب و از قصه‌هاي زينب. از زينب و از حماسه‌هاي زينب؛ و از زينب و از دل زينب ... و امان از دل زينب ...
اما از كدامين غم زينب بگوييم ؟ از برادراني كه از دست داد؟ يا از برادرزادگانش كه يك به يك به ميدان رفتند و باز نگشتند؟ يا از پسرانش كه جلوي چشمان گریانش ذبح شدند؟ 
اگر چه زينب «ام المصائب» است و از كودكي داغ‌هاي فراوان ديده ــ ابتدا داغ بزرگ رحلت جدش پيامبر خدا  صلی الله علیه و آله و سپس مصيبت شهادت مادر جوان ــ و در جواني فرق شكافته پدرش علي  علیه السلام را ديده است و سپس جگر پاره پاره برادر معصومش حسن مجتبي را... اما روزي مانند عاشورا نبود، و داغي مانند كربلا...
قصه ی بی سر و سامانی من گوش کنید *** دوستان ، غصه ی تنهایی من گوش کنید
گر چه این قصه ی پر غصه به گفتن نتوان *** نه به گفتن نتوان ، بلکه شنفتن نتوان
دختر دخت نبی ، «امِ مصائب» نامم *** کرده لبریز ز غم ، ساقیِ گردون جامم
صبر ، بی تاب شد از صبر و شکیباییِ من *** ناتوان شد خِرَد از درک و توانایی من
باغبانم من و یک سر شده غارت باغم *** چرخ بگذاشته بس داغ به روی داغم
نه که چون جد عزیزی چو پیمبر دادم *** پدر و مادر و فرزند و برادر دادم
پیشِ من ، در پسِ در ، مادرِ من آزردند *** ریسمان بسته به مسجد ، پدرم را بردند
من هم اِستاده و این منظره را می دیدم *** مات و وحشت زده می دیدم و می لرزیدم
بود در سینه هنوز آتش داغ مادر *** که فلک زهر دگر ریخت مرا سوخت جگر
دیدم آن تاج سرم را که دو تا گشته سرش  *** بسته خونِ سر او هاله به دورِ قمرش
بعد از آن بود دلم خوش که برادر دارم *** به سرم سایه ی دو سرو صنوبر دارم
غافل از آنکه غم و دردِ من آغاز شده *** به دلم تازه درِ غصه و غم باز شده
رفت از دست حسن گشت دلم خوش به حسین *** شد مرا روح و روان ، قوت دل ، نور دو عین
بعد از آن واقعه ی کرب و بلا پیش آمد ***  راه جانبازیِ در راه خدا پیش آمد
حضرت زینب (س) از صبح تا عصر عاشورا، داغ پنج برادر، پنج برادرزاده، چهار پسرعمو و سه پسرش را مشاهده کرد و شهادت دهها تن دیگر از بستگان و یاران برادرش را دید ؛ و شاید اینها همه در برابر رنج اسیری  ــ که تازه از امشب آغاز شد ــ بسیار اندک بود ...
روز طی گشت و نگویم که چه بر ما آمد *** شب جانکاه و غم افزا و محن زا آمد
آن زمان کو که بگویم چه بدیدم آن شب *** خارها بود که از پای کشیدم آن شب
چه بگویم چه شبی را به سحر آوردم *** کوه غم شد دل و چون کوه به پای استادم
چون جنگ به پايان رسيد و رأس مطهر حسین  علیه السلام را از بدن جدا كردند؛ به لباس‌هاي پاره پاره آن حضرت نيز رحم نكردند و عمامه، پيراهن، شلوار و كفشهاي امام  علیه السلام را ربودند. شخصي به نام «بحدل» نيز هجوم آورد تا انگشتر حضرت را بدزدد اما بر اثر شدت جراحات و متورم شده انگشتان، نتوانست آن را بيرون آورد، پس خنجر كشيد و انگشت مبارك را بريد و انگشتر را درآورد…
اسب امام، با سر و مويي خون آلود به سوي خيمه‌ها رفت. زنان و دختران اهل بيت  علیه السلام با ديدن اسب خونين و بي‌سوار، فهميدند كه ديگر بي‌كس و يتيم شده‌اند و صدا به گريه و شيون بلند كردند. «ام كلثوم» خواهر امام  علیه السلام فرياد كشيد: «يا محمد! يا علي! يا جعفر! يا حسن! كجاييد كه ببينيد با حسين چه كردند؟…
پس لشكر دشمن به سوي حرم پيامبر  صلی الله علیه و آله حمله كردند. از يك سو اين خيمه‌ها را آتش مي‌زدند و از سوي ديگر هر آنچه مي‌ديدند غارت مي‌كردند. آنان حتي به حجاب زنان نيز رحم نمي‌كردند و لباس‌هاي بانوان اهل بيت  علیه السلام را مي‌كشيدند و مي‌بردند. زنان و دختركان، سربرهنه و هراسان، از خيمه‌ها فرار مي‌كردند در حاليكه خار و خس بيابان، پایِ برهنه آنان را می درید…
بانوان حرم، كه از خيمه‌ها به سوي بيابان دويده بودند، ناگاه با گودال قتلگاه و پيكر بي‌سر حسين  علیه السلام روبرو شدند. راوي مي‌گويد: به خدا فراموش نمي‌كنم زينب دختر علي  علیه السلام را كه زاري مي‌كرد و به آواز سوزناك مي‌گفت: «يا محمداه! صلی عليك مليك السماء، هذا حسين مُرمل بالدما مقطع الاعضاء، و بناتك سباتا، و إلی الله المشتكی ...» يعني: «يا محمد! فرشتگان آسمان بر تو درود فرستند! بنگر كه اين حسن توست، به خون آغشته، با اعضايي از هم جدا گشته. بنگر كه اين دختران تو هستند، اسير شده و در بيابان‌ها رها گشته. به خدا شكايت بريم، و به علي مرتضي و فاطمه زهرا و حمزه سيدالشهداء. يا محمد! اين حسين توست كه در اين دشت افتاده، به دست زنازادگان كشته شده و باد صبا گرد و غبار بر پيكر او مي‌پراكند. اي اصحاب محمد! برخيزيد و ببينيد كه اينها فرزندان مصطفايند كه اينگونه اسير شده‌اند…» مویه زینب آنقدر دلخزاش بود که دشمنان و دژخیمان را نيز گريان کرد.
آنگاه «سكينه» پيكر مبارك پدرش حسين  علیه السلام را در آغوش گرفت و شروع به زاري ‌كرد ؛ تا اينكه جماعتي از اعراب چادرنشين ريختند او را كشيدند و از بدن پدر جدا كردند.
لشكريان يزید كه به غارت خيمه‌ها مشغول شده بودند، به خيمه‌اي رسيدند كه علي بن الحسين السجاد  علیه السلام در آن بيمار و تب آلود افتاده بود. «شمر بن ذي الجوشن» شمشير كشيد تا او را بكشد، اما عده‌اي از همراهانش به او نهيب زدند: «آيا شرم نمي‌كني و مي‌خواهي اين جوان بيمار را هم بكشي؟» شمر گفت: «فرمان امير است كه همه فرزندان حسين را بكشم». همراهان با شدت مانع وي شدند تا سرانجام دست از اين كار برداشت… و خداوند در زرهي از بيماري، جان وليّ خويش را حفظ فرمود.
سپس دشمن دني، رذالت و پستي خويش به منتها رساند ؛ «عمر سعد» در بين لشگريانش فرياد كشيد: «چه كسي حاضر است كه بر پيكر حسين، اسب بتازاند؟» ده نفر ـ که راویان شهادت داده اند هر ده، حرامزاده بودند ــ حاضر شدند كه اين جنايت و وقاحت بزرگ را انجام دهند. پس اسب‌ها را آماده كردند و آنان را بر پيكر بي‌سر و قطعه قطعه امام  علیه السلام تازاندند؛ آنگونه كه استخوان‌هاي سينه امام شكست و نرم شد… 
اي قلم ! چگونه اين جملات را مي‌نگاری و از شدت مصيبت، خشك نمي‌شوی ؟‍ ای دست! چگونه مي‌نويسي و نمي شکني؟
اينك، حال زينب را تصور كنيد… از يك‌سو ، شاهد اين مصيبت‌هاي پي در پي و جانسوز است؛ از سوي ديگر بايد مراقب فرزند بيمار برادر باشد؛ و از سوي ديگر بايد دختران و زنان حرم را از بيابان‌ها جمع نماید و زير خيمه‌هاي نيم سوخته گرد آورد… 
صحراي كربلا مي‌رفت كه تاريك و تاريك‌تر شود ؛ و گرگان گرسنه، در جاي جاي آن به دنبال دختركان و طفلان مي‌دويدند تا شايد گوشواره‌اي از گوش آنان بكشند یا خلخالي از پاي آنان بربايند…
زينبا! چه كشيدي آن شب، در آن شام سیاه غريبان…
الا لعنة الله علی القوم الظالمين و سيعلم الذين ظلموا أي منقلب ينقلبون.

روضه شب عاشورا

روضه شب عاشورا ـ ذکر مصائب امام حسین (ع)
شب عاشورا بود و خیمه گاه حق در تب و تاب. در عصر روز تاسوعا «شمر بن ذی الجوشن» به همراه هزاران نفر نیروی کمکی به صحرای کربلا رسید و «عمر بن سعد» را برای حمله به امام  علیه السلام تحت فشار قرار داد. عمر سعد دستور حمله را صادر کرد. صدای همهمه لشگر که به گوش امام حسین  علیه السلام رسید، برادرش عباس (س) را صدا کرد و به همراه چند تن از بزرگان کوفه ــ که خود را به کاروان حق رسانده بودند ــ به نزد دشمن فرستاد تا از قصد آنان آگاه شود.
حضرت ابوالفضل (س) بازگشت و به برادر عرضه داشت که دشمن آمده است تا یکی از این دو کار را انجام دهد: یا اخذ بیعت یا آغاز جنگ. امام فرمود: «بیعت با یزید که هرگز ؛  اما درباره جنگ اگر می توانی برو و امشب را از آنان مهلت بگیر و نبرد را به فردا موکول کن ؛ تا نماز و قرآن بخوانیم. به خدا سوگند که من عبادت خدا رابسیار دوست می دارم».
فرماندهان یزیدی، ابتدا پیشنهاد حضرت را قبول نکردند ؛ اما یکی از آنان دیگران را ملامت کرد که: «وای بر شما! اگر در جنگ با کفار، آنان یک شب از ما مهلت بخواهند درخواستشان را اجابت می کنیم. چگونه است که به پسر پیغمبر شبی را رخصت نمی دهید؟»...
و اینگونه بود که شب عاشقانِ بی دل آغاز شد...
روز تاسوعا گذشت و شب رسید *** تشنه کامان جانشان بر لب رسید
بسته بود آب و حرم بی تاب بود *** دیده ی طفلان به راه آب بود
سینه ها از فرط بی آبی کباب *** بود ذکر تشنه کامان آب ، آب
گرچه بود  از تشنگی لبها کبود *** مادران را با عطش کاری نبود
مادران در ماتم فرزندها *** دل پریشان در غم دلبندها
بهر اسماعیل های فاطمه *** هاجران ، بی زمزم و بی زمزمه
بود چشم مادرانِ پر ز درد ***اشک ریزان ، بهر فردایِ نبرد
بود گریان ، چشمِ پرخونِ رباب *** بهر آن شش ماهه ی بی تابِ آب
وای اگر فردا ، گهِ ماتم شود *** تارِ مویی زین عزیزان کم شود
وای اگر «اکبر» سرش گردد جدا *** وای اگر در خون شود خونِ خدا
ای سپیده! جلوه بعد از شب نکن *** ای فلک! خون بر دل «زینب» نکن
اما سپیده عاشورا دمید ... و سواران عشق، یک به یک پای به مسلخ نهادند...
و بالاخره می رفت که تلخ ترین لحظات تاریخ فرا رسد ... 
آری! عصر عاشورا شد ؛ و زمين كربلا غرق در نيزه و شمشير و جنازه.  از سپاه كوچك حق چيزي باقي نمانده بود اما هزاران هزار گرگ گرسنه همچنان در لشگر شيطان منتظر طعمه بودند. 
ديگر كسي براي حسين (ع ) باقي نبود. «حبيب» ، «زهير» ، «برير» ، «حر» و ديگر اصحاب به شهادت رسيده بودند. «اكبر» ، «قاسم» ، «عون» ، «جعفر » و بقيه جوانان بني هاشم ــ و حتي « اصغر شش ماهه » ــ نيز جان خود را فداي اسلام كرده بودند ؛ و «عباس» ، بي سر و دست، دور از خيمه ها به ديدار خداي خويش رفته بود.
حسين  علیه السلام به اين سو و آن سو نظر افكند . در تمامي دشت پهناور ، حتي يك نفر نبود تا از او و حريم رسول خدا  صلی الله علیه و آله دفاع كند.
امام  علیه السلام به خيمه گاه آمد تا با بانوان اهل بيت وداع كند. صحنه ای دلخراش و جانسوز بود. کودکان و دخترکان دور امام را گرفته بودند و نمی دانستند آخرین کلام را چگونه بگویند. «سكينه» دختر امام  علیه السلام فرياد زد: «پدر جان ! آيا تن به مرگ دادي و دل بر رحيل نهادي؟» امام پاسخ داد: «چگونه تن به مرگ ندهد كسي كه يار و ياوري ندارد؟» ، پس صداي به گريه بلند شد . امام آنان را ساكت كرد و به آنها وصيت نمود و سپس ودايع امامت و مواريث پيامبران را به علي بن الحسين السجاد  علیه السلام كه سخت بيمار بود سپرد و به سوي ميدان رهسپار شد.
امام  علیه السلام با وجود تنهايي و تشنگي ، با هزاران هزار سپاهي دشمن جنگي دلاورانه كرد . گاه به ميمنه لشگر (سمت راست لشگر دشمن) حمله ميكرد و مي خواند :
الموت خير من ركوب العار *** والعار اولي من دخول النار 
يعني : 
مرگ بهتر از پذيرفتن ننگ است *** و ننگ سزاوارتر از آتش جهنم است .
سپس به ميسره لشگر (جناح چپ لشگر) حمله ميكرد و ميخواند :
انا الحسين بن علي 
آليت ان لا انثني 
احمي عيالات ابي 
امضي علي دين النبي 
يعني: 
من حسين پسر علي هستم
كه هيچگاه سازش نخواهم كرد
از حريم پدرم دفاع ميكنم
و بر طريقت پيامبر ره مي سپارم.
يكي از اهل كوفه روايت كرده است : «من نديدم كسي را كه اينهمه دشمن بسيار بر او بتازد و فرزندان و يارانش كشته شده باشد اما اينگونه شجاع و پر جرأت باشد . مردان سپاه بر او ميتاختند اما او با شمشير بر آنان حمله ميكرد و لشكر را مانند گله بزي كه شيري درنده در آن افتاده باشد پراكنده و تارو مار مي ساخت ، سپس به جاي خويش باز مي گشت و مي گفت : لا حول و لا قوه الا بالله العلي العظيم .
در منابع تاريخي آورده اند كه آن حضرت نزديك به 2000 نفر از سپاه يزيد را كشت ، تا اينكه عمر سعد بر لشكريانش فرياد كشيد : « واي بر شما ! آيا ميدانيد با چه كسي كارزار مي كنيد ؟ اين فرزند علي و پسر كشنده قهرمانان عرب است. دسته جمعي و از تمامي جهات بر او حمله كنيد » و به چهار هزار تير انداز سپاه دستور داد كه از هر سوي بر امام  علیه السلام تير ببارند ، و عده اي نيز با سنگ به حضرت حمله آوردند.
در برخي روايات آمده است كه از شدت اصابت تير ، بدن امام مظلوم ، همانند بدن خارپشت شده بود ، و  پس از شهادت ، بيش از 1000 زخم بر تن امام شمردند كه 32 ضربه آن ، غير از زخم تير بود .
امام  علیه السلام تشنه و مجروح و خسته ، اندكي ايستاد تا نفسي تازه كند و دمي از خستگي جنگ بياسايد . در اين لحظه يكي  از دشمنان سنگي زد كه به پيشاني حضرت  اصابت كرد و خون بر صورت وي جاري شد. امام خواست آن خون را پاك كند كه تيري سه شاخه و زهر آلود بر سينه و قلب حضرت نشست . امام گفت : «بسم الله و بالله و علي ملة رسول الله»  و سر به سوي آسمان بلند كرد و گفت : « خدايا تو مي داني این قوم مردي را مي كشند كه روي زمين پسر پيغمبري غير از او نيست». 
به مرکز باز شد سلطان ابرار *** که آساید دمی از رزم و پیکار
فلک ، سنگی بزد از دست دشمن *** به پیشانیِ وجه اللهِ احسن
که گلگون گشت رویِ عشقِ سرمد *** چو در روز احد ، روی محمد
به دامان کرامت خواست آن شاه *** که خون از چهره بزداید ، بناگاه
یکی الماس وش تیری ز لشگر *** گرفت اندر دل شه جای ، تا پر
که از پشتِ پناه اهل ایمان *** عیان گردید زهر آلود پیکان
آنگاه تير را گرفت و از پشت بيرون كشيد خون مانند ناودان بيرون جست، پس امام دست خود را از آن خون پر كرد و به سوي آسمان پاشيد . حاضران مي گويند حتی يك قطره از آن خون به زمين برنگشت و از آن لحظه، آسمان كربلا سرخ شد . سپس دوباره دست خود را از آن خون پر كرد و صورت و محاسن خويش را با آن آغشته نمود و فرمود: « جد خود رسول الله را اينچنين خضاب شده ديدار مي كنم و از دست اینان به او شكايت مي كنم». 
عده اي از پياده نظام دشمن ، دور امام را گرفتند . يكي از آنان با شمشير به آن حضرت زد كه بر اثر آن، کلاه امام دريده شد و تیغ به سر مبارك وي رسيد و خون روان گشت.
سپس «شمر» با عده ای از سپاهیان دشمن به سوی خیمه گاه حمله کردند. شمر خواست که آن خیمه ها را آتش زند ، امام (ع )سر برداشت و چون این صحنه دید بانگ برآورد و آن جمله تاریخی خویش را بر زبان آورد که : «وای برشما ! اگر دین ندارید و از روز رستاخیز نمی ترسید ، لااقل در دنیا آزاده و جوانمرد باشید»  آنگاه خطاب به فرماندهان لشگر یزید نهیب زد: « اهل و عیال مرا از دست سرکشان و بی خردان خود حفظ کنید». «شبث» خود را به شمر رساند و با تندی او را از این کار بر حذر داشت. شمر خجالت کشید و به سپاهیانش دستور داد که از حرم دور شوید و به سوی خود حسین بروید که حریفی بزرگ و جوانمرد است.
در همین حین، «عبدالله» فرزند امام مجتبی علیه السلام که نوجوانی نابالغ بود از خیمه ها بیرون دوید تا از عموی خویش دفاع کند ؛ اما وی نیز با وضعی دلخراش به شهادت رسید ( و مصیبت آن در روضه شب پنجم گذشت  . 
سپاه دشمن به امام  علیه السلام نزدیک شد و دایره محاصره را بر وی که از شدت زخمها و هرم تشنگی، تاب و توان نداشت  تنگ تر و تنگ تر کرد.
(زرعه بن شریک) به حضرت نزدیک شد و شمشیری به دست چپ آن حضرت زد. سپس شخصی دیگر، از پشت، تیغ بر شانه امام  علیه السلام وارد آورد که حضرت از شدت آن ضربت، با صورت بر خاک افتاد.
این دو ملعون عقب نشستند ، در حالیکه امام افتان و خیزان بود ؛ گاه به مشقت از جای برمی خاست ولی دوباره بر زمین می افتاد ...
سنان بن انس» بر امام حمله کرد و با نیزه  خویش بر پشت امام زد ، آنقدر سخت که نوک نیزه از سینه حضرت بیرون آمد. امام در گودال قتلگاه افتاد و واپسین راز و نیاز خود با خدای خویش را آغاز کرد. و هر چه می گذشت زیباتر و برافروخته تر می شد... یکی از راویان نوشته است: «به خدا قسم ، هیچ کشته به خون آغشته ای را نیکوتر و درخشنده روی تر از حسین ندیدم. ما برای کشتن وی رفته بودیم ولی رخسار و زیبایی هیئت او ، اندیشه قتل وی را از یاد من برد» .
دژخیمان ، همچون گرگان گرسنه ، دور امام حلقه زدند تا به خیال خود کار را تمام و حق را برای همیشه ذبح نمایند.
زینب (س) که دیگر صدای تکبیر و "لاحول و لاقوه" امام را نمی شنید فهمید که ماه فاطمه در محاق رفته است ؛ پس از خیمه ها بیرون دوید در حالی که شیون می کشید : «وا اخاه ، وا سیداه ، وا اهل بیتاه ! ای کاش آسمان بر زمین می افتاد! ای کاش کوهها خرد و پراکنده بر دشت می ریخت ...» و خود را به تلی (تپه ای) مشرف بر گودال رساند و آن صحنه دلخراش را مشاهده کرد. 
وی با دیدن گرگانی که برای قتل امام در آنجا جمع شده بودند به «عمر سعد» نهیب زد: «وای بر تو ای عمر! آیا ابا عبدالله را می کشند و تو نگاه می کنی؟» قطرات اشک عمر سعد بر گونه اش جاری شد اما پاسخی نداد و روی از زینب برگرداند . زینب (س ) فریاد زد : « وای بر شما ! آیا مسلمانی میان شما نیست؟» هیچکس جواب نگفت .
شمر بر سر یارانش فریاد کشید:«چرا این مرد را منتظر گذاشته اید؟!» و خواست که یکی از آنان کار را تمام کند. «خولی بن یزید» با شتاب از اسب فرود آمد تا سر مبارک آن حضرت را جدا کند ، اما تا به امام  علیه السلام نزدیک شد بر خود لرزید و نتوانست. شمر گفت: «بازوی تو ناتوان باد! چرا می لرزی؟» آنگاه خود تیغ به دست گرفت و به همراه سنان برای بریدن رأس مطهر امام  علیه السلام رهسپار شد ...
زیر خنجر بود ، اما دیده باز *** اشک او بر گونه ، سرگرم نماز
اشک او می شست خونِ گونه را *** شرمگین می کرد این گردونه را
مست بود و اشک دیده ، باده اش *** خاک گرم کربلا سجاده اش
در دل گودال کرد از بس سجود *** شد ز فرط سجده چشمانش کبود
یک نفر «پهلو شکسته» در برش *** کیست یارب این ، به غیر از مادرش؟
مادرش آمد و لیکن مضطر است *** بر گلوی تشنه ی او خنجر است
خنجر از بس بوسه زد بر حنجرش *** رفت تا گردون صدای مادرش
الا لعنة الله علی القوم الظالمين و سيعلم الذين ظلموا أي منقلب ينقلبون.

روضه شب تاسوعا

روضه شب نهم ـ مصيبت ساقي لب‌تشنگان
ابوالفضل العباس، جوانی زیبا و رشید بود که از شدت زیبایی، به او قمر بنی هاشم (ماه هاشمیان) می گفتند و از شدت رشادت هنگامی که بر اسب می نشست پایش به زمین می رسید. وی به دلیل شجاعت و جنگاوری بی همتا که داشت، علمدار امام حسین علیه السلام بود و هنگامی که امام علیه السلام لشگر کم تعداد خود را آماده جنگ می کر، پرچم را به او سپرد. شجاعت و دلاوری عباس علیه السلام ریشه در آباء و اجداد او داشت؛ که از پدر به  اسد الله الغالب علی بن ابی طالب علیه السلام نسب می رساند و از جانب مادر به بنی کلاب که شجاع ترین عرب بودند.
ای حرمت قبله حاجات ما *** یاد تو تسبیح و مناجات ما
تاجِ شهیدانِ همه عالمی *** دست علی ، ماهِ بنی هاشمی
ماه کجا؟ روی دلارام تو؟ *** سرو کجا؟ قامت رعنای تو؟
شمع شده ، آب شده ، سوخته *** روح ادب را ادب آموخته
منابع معتبر تاریخی آورده اند که حضرت فاطمه (س) اندکی پیش از شهادتش به امیرالمؤمنین علی علیه السلام وصیت فرمود که چند روز پس از رحلت وی، ازدواج کند.
پس از آنکه حضرت زهرا (س) به شهادت رسید و اتفاقات تلخ پس از آن سپری گشت، حضرت علی  علیه السلام از برادر خویش "عقیل" که مردی نسب شناس بود و خصوصیات خانواده های حجاز و نیز اخبار و تاریخ عرب را بخوبی می شناخت، خواست زنی برای او انتخاب کند که در خاندانی بزرگ و شجاع متولد شده باشد و فرزندی دلیر و جنگجو برای وی به دنیا آورد.
عقیل نیز "فاطمه بنت حزام بن خالد" از بنی کلاب را برای آن حضرت انتخاب کرد و گفت: « در بین عرب، شجاع تر و جنگاورتر از پدران او وجود ندارد». امیر المومنین  علیه السلام او را از پدرش خواستگاری و با او ازدواج کرد و فاطمه چهار پسر دلاور به نامهای «عباس»، «عبدالله»، «جعفر» و « عثمان» برای آن حضرت به دنیا آورد؛ و از این روی به « ام البنین» مشهور گشت.
شاید آن زمان، کسی دلیل این تصمیم و انتخاب حضرت را نمی دانست ولی در آن هنگام که در کربلا، حسین  علیه السلام بی یار و یاور شد و این برادران شجاع و بویژه علمدار کربلا ابوالفضل العباس (ع)، یک به یک در راه او جانبازی کردند، کرامت علوی آشکار گردید.
روز نهم محرم « شمربن ذی الجوش» از سوی عبیدالله بن زیاد مامور شد که اگر «عمربن سعد» از دستور سرپیچی کرد، خود فرماندهی را برعهده بگیرد و به امام علیه السلام حمله کند. وی که از قبیله « فاطمه ام البنین» بود و نسبت دوری با حضرت عباس  علیه السلام و برادرانش داشت امان نامه ای از عبیدالله گرفت تا به خیال خود آنان را از حسین علیه السلام جدا کند و هم، باعث ضعف امام علیه السلام گردد و هم جان بستگانش را نجات دهد!
شمر در واپسین ساعات روز نهم محرم به نزدیکی خیمه های امام علیه السلام آمد و فریاد زد « خواهرزادگان من کجا هستند؟» عباس، عبدالله، جعفر و عثمان بیرون آمدند و گفتند: « چه می خواهی؟» شمر گفت:« برایتان امان نامه آورده ام. شما در امانید!» چهار جوان پاسخ دادند: « لعنت بر تو و بر امان تو. آیا ما را امان می دهی و فرزند پیغمبر در امان نباشد؟!...» و عباس بانگ برآورد: « دستت بریده باد که چه بدامانی آورده ای!، ای دشمن خدا، آیا می گویی  برادر و سرور خود حسین پسر فاطمه را رها کنیم و در فرمان لعینان و لعین زادگان در آییم؟». شمر خشمناک به لشگر دشمن بازگشت.
عصر عاشورا، هنگامی رسید که تمامی اصحاب و خاندان امام  علیه السلام به شهادت رسیدند و فقط حسین و عباس –علیهماالسلام- باقی مانده بودند. عباس چون تنهایی برادر را دید، نزد امام آمد و گفت: « ای برادر! آیا رخصت می دهی به جهاد روم؟» امام سخت بگریست و گفت: « برادرم! تو علمدار منی و اگر بروی کاروان پراکنده می شود». عباس پاسخ داد: « سینه ام تنگ شده و از زندگی بیزارم و می خواهم از این منافقین خونخواهی کنم». عباس از سوی لشکر دشمن رفت و آنان را نصیحت و تحذیر کرد ولی در دل سنگ آنان اثری نگذاشت. پس به سوی خیمه ها آمد و خبر به برادر داد. در همین حین صدای دلخراش کودکان را شنید که از تشنگی فریاد می زدند: « العطش، العطش». سپس بر اسب نشست، نیزه و مشک برداشت و رجزخوانان آهنگ فرات کرد در حالی که می خواند:
لا ارهب الموت اذا الموت زقا *** حتی اواری فی المصالیت لقا
نفسی لنفس المصطفی الطهر وقا  *** انی انا العباس اغدو بالسقا
ولا اخاف الشر یوم الملتقی  
یعنی: 
از مرگ نمی ترسم هنگامی که بانگ زند
تا وقتی که میان مردان کارآزموده افتاده و به خاک پوشیده شوم
جان من، بلاگردان جان پاک مصطفی است
من عباس هستم با مشک می آیم 
و روز نبرد از شر نمی ترسم
چهار هزار نفر دور او را گرفتند و به سوی او تیر می انداختند تا مانع رسیدن وی به آب شوند. پس از ساعتها تشنگی و جنگ، عطش بر تمام وجودش چنگ انداخته بود. آب از زیر پای اسب روان بود و عباس را به خود می خواند. عباس مشتها را پر از آب کرد و به لب نزدیک نمود تا بیاشامد،اما به یاد تشنگی حسین علیه السلام و اهل بیت او افتاد. آب از کف بریخت، مشک را پر کرد، بر دوش راست انداخت و   مرکب را به طرف خیمه ها تازاند. 
لشگر دشمن برای آنکه همین چند جرعه آب به کام کودکان رسول الله نرسد راه را بر او گرفتند و از هر طرف بر او حمله کردند. عباس با آنها پیکار می کرد تا اینکه یکی از لشگریان با شمشیر دست راست وی را قطع کرد. 
عباس قهرمان فرياد برآورد:
والله ان قطعتموا يميني *** اني احامي ابدا عن ديني
و عن امام صادق اليقين *** نجل النبي الطاهر الامين
یعنی: 
به خدا سوگند حتی اگر دست راستم را قطع کنید
تاابد از آیینم دفاع خواهم کرد 
و از امامی که صادق الیقین است 
همان فرزند پیامبر پاک و امین
آنگاه مشک را به دوش چپ انداخت و شمشیر به دست چپ گرفت و از بین دشمن به راه خود ادامه داد که ناگهان، تیغی بر دست چپ حضرت وارد شد و آن را نیز قطع کرد. اما غريو شير حيدر آسمان را پر كرد كه:
يا نفس لا تخشَي من الكفار *** و ابشري برحمة الجبار
مع النبي السيد المختار *** قد قطعوا ببغيهم يساري
فاصلهم يا رب حر النار
یعنی: 
ای نفس! از کافران هراس به دل راه مده
و مژده باد بر تو که شایسته رحمت خداوند دستگیر شدی
در سایه پیامبر بزرگ صاحب اختیار
خداوندا دشمنان، با شقاوت دست چپم را نیز قطع کردند 
پس ای خدا ، آنان را به آتش خشمت دچار کن
عباس ناامید نشد و مشک را به دندان گرفت تا به خیمه رساند. 
ای مشک! تو لا اقل وفاداری کن *** من دست ندارم ، تو مرا یاری کن
من وعده ی آبِ تو به اصغر دادم *** یک جرعه برای او نگهداری کن
اما تیر بعدی مشک را از هم درید و آبها را بر زمین داغ کربلا ریخت تا عباس  علیه السلام دیگر مأیوس شود.
ای مشک! نگه کن تو به بالای سَرم *** (زهرا) ست نشسته ، آبروداری کن
لختی بعد، تیری به سینه مبارک حضرت  علیه السلام نشست و وی را از اسب به زیر انداخت، تا کار تمام شود و لب‌تشنكان بي‌ساقي و حسین  علیه السلام بی‌علمدار گردد.
سرانجام یکی از لشگریان دشمن به پیکر نازنین حضرت حمله کرد و با عمود آهنین بر فرق عباس زد که سر او- مانند فرق مبارک پدرش علی (ع)- شکافت و بر زمین افتاد و فریاد زد: « یا ابا عبدالله علیک منی السلام ــ برادرم خداحافظ».
امام  علیه السلام خود را به پیکر بی دست برادر رساند و چون وی را دید که به شهادت رسیده است، فرمود: « الان انکسر ظهری و قلت حیلتی ــ اکنون کمرم شکست و راه چاره بر من بسته شد» ...
الا لعنة الله علی القوم الظالمين و سيعلم الذين ظلموا أي منقلب ينقلبون.

روضه شب هشتم محرم

روضه شب هشتم ـ مصيبت علي‌اكبر علیه السلام ؛ شبيه پيامبر
براستي كه زمين و زمان، اصحابي باوفاتر از ياران حسين علیه السلام به خود نديده‌اند ؛ كساني كه تا زنده بودند نگذاشتند كه اهل بيت پيامبر  علیه السلام پاي به ميدان گذارند... اما لختي، بعد از آنكه آخرين آنان در خون خويش غلتيد، زمان آن رسيد كه جوانان بني‌هاشم نيز به مسلخ عشق روانه شوند.
(علي بن الحسين) فرزند آن حضرت از «ليلا بنت ابي مره بن عروه بن مسعود» معروف به علي‌اكبر، اولين نفر از خاندان امام علیه السلام بود كه اجازه گرفت به ميدان برود.
علي اكبر علیه السلام چه ازطرف پدري و چه از طرف مادري ، به شريف‌ترين مردم نسب مي‌رساند: پدر و اجداد پدري وي كه نياز به معرفي ندارد. اما از جانب مادر، پدربزرگ مادري وي يعني «عروه بن مسعود ثقفي» كسي بود كه در راه تبليغ دين اسلام به شهادت رسيد و پيامبر  صلی الله علیه و آله در وصفش فرمود: «من عيسي بن مريم را مشاهده كردم و عروه بن مسعود از همه كس به او شبيه‌تر است» ؛ و نيز او را يكي از چهار مهتر عرب برشمرد. 
علي اكبر بغايت نيكو سيرت و بسيار خوش‌صورت بود و به دليل شباهت فراوان به پيامبر  صلی الله علیه و آله ، هر گاه اصحاب دلشان براي پيامبر  صلی الله علیه و آله تنگ مي‌شد به وي نگاه مي‌كردند. 
تنها دانستن ماجراي زير، معرفت امام‌گونه وي را بر ما معلوم مي‌كند:
در يكي از روزهايي كه كاروان عشق از مكه به سوي كربلا در حركت بود ، هنگاميكه نزديكي ظهر در يكي از منازل اتراق كرده بودند ، امام  علیه السلام به خواب سبكي فرو رفت و پس از لختي سر بر آورد و فرمود: «هاتفي ديدم كه ندا مي‌داد : شما مي‌رويد و مرگ به دنبال شما در حركت است». علي اكبر (س) به امام  علیه السلام عرض كرد: «پدر جان! آيا ما بر حق نيستيم؟» امام  علیه السلام پاسخ داد: «چرا پسرم، به خدا سوگند كه ما بر حقيم». علي اكبر(س) با رشادت گفت: «پس از مرگ هراسي نداريم » امام  علیه السلام را احساسي از تحسين فرا گرفت و فرمود:‌ «پسرم! خدا بهترين جزايي كه مي‌تواند از پدري به فرزندش بدهد را به تو عطا نمايد».

 اما روز عاشورا ... 
سيره امام حسين  علیه السلام آنگونه بود كه از روي رحم و شفقت، به كساني كه اذن ميدان رفتن مي‌گرفتند، در ابتدا اذن نمي‌داد. اما اين بار تفاوت داشت. به محض آنكه علي اكبر اجازه خواست، امام به وي اذن داد... و اين سنت رسول الله  صلی الله علیه و آله بود. ايشان ــ بر خلاف رهبران ديگر كه نزديكان خويش را از معركه دور مي دارند ــ در غزوات هر كس كه به او  صلی الله علیه و آله نزديك‌تر بود را قبل از ديگران به جنگ مي‌فرستاد . 
حسين  علیه السلام سپس نگاهي نااميدانه بر قد وبالاي فرزند رشيدش كرد و آنگاه چشم به زير انداخت و گريست... 
گمان مدار كه گفتم برو ، دل از تو بريدم *** نفس شمرده زدم همرهت پياده دويدم
دلم به پيش تو ، جان در قفات ، ديده به قامت *** خداي داند و دل شاهد است من چه كشيدم
امام  علیه السلام پس از آنكه علي‌اكبر را روانه ميدان ساخت، انگشت به آسمان بلند كرد و محاسن مبارك را به دست گرفت و اينگونه با خداي خويش راز ونياز نمود: «اي خدا! شاهد باش كه جواني براي جنگ با اين قوم به سوي آنان رفت كه شبيه ترين مردم در خلقت و خوي و گفتار، به رسول الله   صلی الله علیه و آله است كه هرگاه مشتاق ديدار رسول  صلی الله علیه و آله تو مي شديم به صورت وي نگاه مي‌كرديم». 
شه عشاق ، خلاق محاسن *** به كف بگرفت آن نيكو محاسن
به آه و ناله گفت: اي داور من *** سوي ميدان كين شد اكبر من
به خلق و خوي آن رفتار و كردار *** بُد اين نورسته همچون شاه مختار
آنگاه اين آيه را قرائت كرد : «ان الله اصطفي آدم و نوحا و آل ابراهيم وآل عمران علي العالمين ذرية بعضها من بعض والله سميع عليم»  يعني «خداوند آدم و نوح و آل ابراهيم و آل عمران را بر جهانيان برتري داد ؛ آنها فرزندان (و دودماني) بودند كه (از نظر پاكي و تقوا و فضيلت) بعضي از بعض ديگر گرفته شده بودند و خداوند، شنوا و دانا است». 
علي‌اكبر به سوي سپاه دشمن تاخت و رجزخوانان جنگي سخت كرد و بسياري از سپاهيان يزيد را به خاك انداخت. 
كم‌كم تشنگي و زخم‌هاي متعدد، مي‌رفت كه تاب و توان ازكف اكبر بربايد كه يكي دشمنان ضربه‌اي بر سر آن حضرت وارد آورد. خون صورت وي را پوشاند و او را از پاي درآورد. علي اكبر دست دور گردن اسب حلقه كرد تا بر زمين نيفتد و اسب در ازدحام دشمن و دشنه، به جاي آنكه وي را به سوي خيمه‌گاه باز گرداند به قلب دشمن برد. د‍‍‍‍‍‍ژخيمان يزيدي دور اسب را گرفتند و از هر سوي بر پيكرش شمشير وارد آوردند آنگونه كه نوشته اند بدنش ريز ريز ( ارباً ارباً ) گرديد. 
اينجا بود كه علي‌اكبر ، پدر را صدا كرد كه: «يا ابتاه عليك مني الاسلام هذا جدي رسول الله ... ــ پدرجان، خداحافظ ، اين جدم رسول الله  صلی الله علیه و آله است كه به بالينم آمده و جامي پر از آب به من مي‌نوشاند»... 
امام  علیه السلام به سرعت خود را به پيكر اكبر رساند و صورت به صورت وي گذاشت و فرمود: «علی الدنيا بعدك العفا ــ بعد از تو اي پسرم اف بر اين دنيا باد»... 
دو چشم خويش بگشا و سؤال كن كه بگويم *** ز خيمه تا سرِ نعش تو من چگونه رسيدم
آنگاه ــ مطابق زيارت مروي از امام صادق  علیه السلام ــ مشتي ازخون وي را به آسمان پرتاب كرد و شگفت آنكه قطره اي از آن به زمين برنگشت ... 
حضرت زينب (س) كه اين صحنه را ديد شتابان از خيمه‌ها بيرون آمد در حاليكه فرياد مي‌زد: «يا اخياه و يابن اخياه ـ واي برادركم و اي واي بر فرزند برادرم» و خود را بر پيكر علي اكبر افكند. امام  علیه السلام وي را گرفت و به خيمه‌ها بازگرداند و به جوانان فرمود: «برادر خويش را برداريد وبه خيمه ها برسانيد» ... 
آري! امام  علیه السلام تمامي شهدا و كشتگان را خود به خيمه‌ها مي‌آورد ؛ به جز آن دو كشته كه با شهادتشان كمر او را شكستند ؛ پسرش علي‌اكبر (س) ؛ و برادرش ابوالفضل العباس (س) ... 
الا لعنة الله علی القوم الظالمين و سيعلم الذين ظلموا أي منقلب ينقلبون

روضه شب هفتم محرم

روضه شب هفتم ـ علي‌اصغر (س) ؛ داغي بر دل اهل‌بيت
مرسوم است كه شب هفتم محرم، به در خانه «باب الحوائج كوچك كربلا» حضرت علي اصغر (س) مي روند و روضه آن طفل شهيد را مي‌خوانند. شهيدي كه به ظاهر، كودك است ؛ ولي به واقع پير عشق است.
حوريان محو رخ مه‌پاره‌ات *** كعبه‌ي خيل ملك گهواره‌ات
گردش چشمان تو عشق‌آفرين *** رشته‌ي قنداقه‌ات حبل‌المتين
زينت آغوش و دامان رباب *** آينه‌گردان رويت آفتاب
عالم و آدم همه محتاج تو *** بر سر دوش پدر معراج تو
بسته بر هر تار موي تو نجات *** تشنه‌ي لب‌هاي تو آب حيات
كودكي ، اما به معنا پير عشق *** روي دستان پدر ، تفسيرِ عشق
تلخ‌ترين لحظات تاريخ نزديك مي‌شد؛ تمامي ياران و اصحاب امام حسين  علیه السلام به ميدان رفته و كشته شده بودند. در اردوگاه حق تنها دو مرد باقي مانده بود: اباعبدالله الحسين  علیه السلام و امام سجاد  علیه السلام كه آن روز به اراده الهي بيمار بود تا زنده بماند و رهبري امت را پس از امام حسين  علیه السلام به دست بگيرد.
امام  علیه السلام چون خويشتن را تنها و بي ياور ديد آخرين حجت را بر مردم تمام كرد و بانگ برآورد: «هل من ذاب يذب عن حرم رسول الله؟ هل من موحد يخاف الله فينا؟ هل من مغيث يرجو الله باغاثتنا؟ هل من معين يرجو ما عندالله في اعانتنا؟» يعني: «آيا مدافعی هست كه از حريم رسول خدا دفاع كند؟ آيا يكتاپرستي هست كه از خدا بترسد و ما را ياري دهد؟ آيا فريادرسي هست كه به خاطر خدا ما را ياري رساند؟ آيا كسي هست كه به خاطر روضه و رضوان الهي به نصرت ما بشتابد؟».
صداي اين كمك خواهي امام كه به خيمه‌ها رسيد و بانوان دريافتند كه حسين ديگر ياوري ندارد، صدايشان به شيون و گريه بلند شد. امام روي به خيمه‌ها كرد، شايد كه زنان با ديدن او اندكي آرام گيرند ؛ كه ناگاه صداي فرزند شش ماهه‌اش «عبدالله بن الحسين» ــ كه به علي اصغر معروف بود ــ را شنيد كه از شدت تشنگي مي‌گريست.
علي اصغر طفلي شيرخواره بود؛ كه نه آبي در خيمه‌ها بود تا وي را سيراب كنند ، و نه مادرش «رباب» شيري در سينه داشت كه به وي دهد.
امام  علیه السلام قنداقه علي اصغر را در دست گرفت و به سوي دشمن رفت ؛ در مقابل لشكر يزيد ايستاد و فرمود:«اي مردم! اگر به من رحم نمي‌كنيد بر اين طفل ترحم نماييد ... » ...
اما گويي كه بذر رحم بر دل سنگ آنان پاشیده نشده بود و تمامی رذالت دنيا در اعماق وجودشان ریشه دوانده بود ؛ زیرا به جاي آنکه فرزند رسول خدا  صلی الله علیه و آله را به مشتی آب میهمان کنند، تيراندازي از بني اسد (كه گفته شده است «حرملة بن كاهل» بود) تيري در كمان نهاد و گلوي طفل را نشانه گرفت. ناگاه دستان و سينه امام  علیه السلام به خون رنگين شد... سر كوچك و گردن ظريف طفل شيرخواره را از بدن جدا شده بود...
آتش عشق تو در من شعله‌ور بود اي پدر *** پيش تير عشق تو ، قلبم سپر بود اي پدر
شد گلويم روي دستت ذبح ، مي‌داني چرا؟ *** پيش تير عشق تو ، قلبم سپر بود اي پدر
امام  علیه السلام دستان خود را از خون علي اصغر پر كرد و به آسمان پاشيد و گفت: «هون علي ما نزل بي انه بعين الله ـ تحمل اين مصيبت بر من آسان است چرا كه خداي آن را مي‌بيند»... در همين حال، «حصين بن تميم» تير ديگري افكند كه بر لبان مبارك امام  علیه السلام نشست و خون از دهان حضرت جاري شد. امام روي به آسمان كرد و اینگونه نیایش نمود: «خدايا! سوي تو شكايت مي‌كنم از آنچه با من و برادران و فرزندان و خويشانم مي‌كنند»...
اصغر كه به چهره ز عطش رنگ نداشت *** ياراي سخن با من دلتنگ نداشت
يا رب! تو گواه باش، شش‌ماهه‌ي من *** شد كشته‌ي ظلم و با كسي جنگ نداشت
آنگاه از سپاه دشمن دور شد ؛ با شمشيرش قبر كوچكي كند ؛ بدن علي اصغر را به خون او آغشته نمود ؛ بر او نماز گزارد و جنازه كوچك را دفن كرد...
به روايت منابع تاريخي، شهادت علي اصغر  علیه السلام از سخت‌ترين و جانگدازترين مصيبتها در نزد ائمه بوده است. «عقبة بن بشير اسدي» مي‌گويد امام باقر  علیه السلام به من فرمود: «ما از شما بني‌اسد خوني طلب داريم!» و سپس داستان ذبح شدن علي اصغر را بر من خواند.
همچنين آورده‌اند كه پس از قيام «مختار بن ابي عبيده ثقفي» هنگامي كه خبر انتقام از قاتلان كربلا را به امام سجاد  علیه السلام رساندند آن حضرت سوال كرد: «بر سر حرمله چه آمد؟».  اين نمونه‌ها، نشان دهنده آن است كه اين داغ چگونه بر دل اهل بيت  علیه السلام مانده است...
و اين داغ بر دل ما نيز هست ؛ و بر دل انسانيت نيز ؛ تا زماني كه مهدي آل‌محمد (عج) قيام كند و انتقام از ظالمان بستاند...
الا لعنة الله علی القوم الظالمین و سیعلم الذین ظلموا أي منقلب ینقلبون.

شعرزیبای صامت بروجردی در وصف حضرت رقیه سلام الله علیه

بود در شهر شام از حسین دختری 
آسیه فطرتی، فاطمه منظری 
تالی مریمی، ثانی هاجری 
عفّت کردگار، عصمت اکبری 
لب چو لعل بدخش، رخ عقیق یمن 
او سه ساله ولی عقل چلساله داشت 
با چهل ساله عقل روی چون لاله داشت 
هاله برده ز رخ، رخ چو گل ژاله داشت 
لاله روی او همچو مه هاله داشت 
ژاله آری نکوست، بر گل نسترن 
شد رقیّه ز باب نام دلجوی او 
نار طورکلیم، آتش روی او 
همچو خیر النساء، خصلت و خوی او 
کس ندیده است و چون چشم جادوی او 
نرگسی در ختا، آهویی در ختن 
گرچه اندر نظر طفل بود و صغیر 
گر چه می آمدی از لبش بوی شیر 
لیک چون وی ندید چشم گردون پیر 
دختری با کمال، اختری بی نظیر 
شوخ و شیرین کلام، خوب و نیکو سخن 
از نجوم زمین تا نجوم سما 
دید در هجر او تربیت ماسوی 
قره العین شاه، نور چشم هدا 
هم ز امرش روان، هم ز حکمش بپا 
عزم گردون پیر نظم دهر کهن 
بر عموها مدام زینت دوش بود 
عمّه ها را تمام زیب آغوش بود 
خواهران را لبش چشمه نوش بود 
خردیش را خرد حلقه در گوش بود 
از ظهور ذکا، وز وفور فتن 
بس که نشو و نما با پدر کرده بود 
روی دامان او، از و پرورده بود 
بابش اندر سفر همره آورده بود 
پیش گفتار او، بنده پرورده بود 
از ازل شیخ و شاب تا ابد مرد و زن 
دیده در کودکی، سرد و گرم جهان 
خورده بر ماه رخ سیلی ناکسان 
کتف و کرده هدف، بر سنان سنان 
در خرابه چه جغد ساخته آشیان 
یا چه یعقوب و در کنج بیت الحزن 
از یتیمی فلک کار او ساخته 
رنگ و رخساره را از عطش باخته 
از فراق پدر گشته چون فاخته 
بانگ کوکوی او، شورش انداخته 
در زمین و زمان از بلا و محن 
داغ تبخاله را پای وی پایدار 
طوق و درگردنش از رسن استوار 
وز طپانچه بُدَش ارغوانی عذار 
گریه طوفان نوح، ناله صوت هزار 
نه قرارش بجان، نی توانش به تن 
در خرابه سکون ساخته در کرب 
شور اَیْنَ أبی؟ کار او روز و شب 
شامگاهان به رنج، روزها در تعب 
ای عجب ای سپهر از تو ثمّ العجب 
تا کجا دون نواز شرمی از خویشتن 
قدری انصاف و کن آخر از هرزه گرد 
عترت مصطفی وینقدر داغ و درد 
شد زنانشان اسیر یا که شد کشته مرد 
آخر این بیگناه طفل بیکس چه کرد 
تا که شد مبتلا اینقدر در فتن 
در خرابه شبی خفته و خواب دید 
آفتابی به خواب رفت و مهتاب دید 
آنچه از بهر وی بود و نایاب دید 
یعنی اندر به خواب طلعت باب دید 
جای در شاخ سرو کرده برگ سمن 
شاهزاده به شه مدّتی راز داشت 
با پدر او بهرراه دمساز داشت 
ناگهانش ز خواب بخت بد باز داشت 
آن زمان با غمش چرخ و دمساز داشت 
گشت و بیدار و ماند شکوه اش در دهن 
در سراغ پدر کرد و آن مستمند 
باز و چون عندلیب آه و افغان بلند 
عرش را همچه فرش در تزلزل فکند 
ساخت چون نی بلند ناله از بندو بند 
جامه جان ز نو چاک و زد در بدن 
زد درآن شب به شام برق آهش علم 
سوخت برحال خویش جان اهل حرم 
باز اهل حرم ریخت از غم به هم 
گشته هریک ز هم چاره جو بهر غم 
اُمّ کلثوم را زینب ممتحن 
ناله وی رسید چون به گوش یزید 
کرد بهرش روان رأس شاه شهید 
آن یتیم غریب چون سر شاه دید 
زد به سر دست غم وز دل آهی کشید 
همچو ((صامت)) پرید مرغ روحش ز تن

مناظره امام صادق با طبيب هندي

روزي امام صادق عليه‏السلام در مجلس منصور حضور داشت و طبيبي از هند کتاب خود را براي منصور مي‏خواند و امام عليه‏السلام به سخنان او گوش مي‏داد و چون آن طبيب از سخنان خود فارغ گرديد رو به امام صادق عليه‏السلام کرد و گفت: آيا شما مايليد که من اندکي از اين قوانين طبي را در اختيار شما بگذارم؟ امام صادق عليه‏السلام فرمود: خير، آنچه از طب نزد من مي‏باشد بهتر است از آنچه که تو مي‏داني. طبيب هندي گفت: شما از طب چه مي‏دانيد؟ امام عليه السلام فرمود: من طبع گرم را به سردي و طبع سرد را به گرمي و طبع رطب را به يابس و يابس را به رطب معالجه مي‏نمايم. و همه‏ي امور را به خدا وامي‏گذارم [يعني شفا را از خدا مي‏خواهم] و به آنچه که رسول خدا صلي الله عليه و آله دستور داده، عمل مي‏کنم. سپس فرمود: بدان که پر کردن معده، سبب هر دردي است و پرهيز [از پرخوري] داروي هر دردي است و بدن را بايد به آنچه عادت نموده، تأمين نمود. 
مرد طبيب گفت: مگر طب جز اين است؟ امام صادق عليه‏السلام فرمود: آيا فکر مي‏کني که من اين سخنان را از کتاب‏هاي طب برگرفته ام؟ طبيب گفت: آري. امام عليه‏السلام فرمود: به خدا سوگند! آنچه که بيان کردم جز از جانب خداوند نبود. سپس فرمود: آيا تو داناتر به طب هستي يا من؟ طبيب هندي گفت: البته من. امام صادق عليه‏السلام فرمود: پس من مي‏خواهم از تو سؤالي بپرسم. طبيب هندي گفت: بپرس. 
امام عليه‏السلام فرمود: بگو بدانم آيا تو اجزاء مغز و جايگاه هر کدام از آنها را مي‏داني؟ طبيب گفت: نمي دانم. امام عليه‏السلام فرمود: آيا مي‏داني براي چه موها روي سر قرار گرفته؟ گفت: نمي‏دانم. فرمود: آيا مي‏داني براي چه پيشاني خالي از مو مي‏باشد؟ گفت: نمي‏دانم. 
فرمود: آيامي‏داني خط هاي روي پيشاني براي چيست؟ [و نشانه‏ي چيست؟] گفت: نمي‏دانم. فرمود: آيا مي‏داني براي چه ابروها بالاي چشم قرار گرفته است؟ گفت: نمي‏دانم. فرمود: آيا مي‏داني براي چه چشم‏ها به شکل بادام مي‏باشد؟ گفت: نمي‏دانم. فرمود: آيا مي‏داني براي چه بيني بين دو چشم قرار دارد؟ گفت: نمي‏دانم. فرمود: آيا مي‏داني براي چه سوراخ‏هاي بيني در پايين قرار گرفته؟ گفت: نمي‏دانم. فرمود: آيا مي‏داني براي چه شارب و لب بالاي دهان قرار دارد؟ گفت: نمي‏دانم. فرمود: آيا مي‏داني براي چه دندان‏هاي جلو برنده؛ و دندان‏هاي آخر پهن؛ و دندان‏هاي نيش بلند است؟ گفت: نمي‏دانم. فرمود: آيا مي‏داني براي چه به مردها محاسن و ريش داده شده؟ گفت نمي‏دانم. فرمود: آيا مي‏داني براي چه کف دست‏ها مو ندارد؟ گفت: نمي‏دانم. فرمود: آيا مي‏داني براي چه مو و ناخن داراي روح و حيات نيست؟ گفت: نمي‏دانم. فرمود: آيا مي‏داني براي چه قلب مانند دانه‏ي صنوبر گرد و دراز است؟ گفت: نمي‏دانم. فرمود: آيا مي‏داني براي چه ريه دو قسمت است و هر قسمت در جايگاه خود حرکت مي‏کند؟ گفت: نمي‏دانم. فرمود: آيا مي‏داني براي چه کبد محدب [و داراي برآمدگي] مي‏باشد؟ گفت: نمي‏دانم. فرمود: آيا مي‏داني براي چه کليه مانند دانه‏ي لوبيا مي‏باشد؟ گفت: نمي‏دانم. فرمود: آيا مي‏داني براي چه زانوها به عقب بسته مي‏شود؟ گفت: نمي‏دانم. فرمود: آيا مي‏داني براي چه کف پاها صاف و يکنواخت نيست و ميان آنها گودي دارد؟ گفت: نمي‏دانم. امام صادق عليه‏السلام فرمود: من اين اسرار را مي‏دانم. طبيب هندي گفت: پس همه‏ي اين اسرار را براي من بازگو کن. 
امام صادق عليه‏السلام فرمود: سر داراي قسمت‏هاي مختلفي است که روابط فراوان و پيچيده اي بين اجزاي آن وجود دارد. اين در حالي است که اگر در چيز مجوّف فضاي خالي وجود داشت دچار درد و بيماري فراواني مي‏شد، ولي چون داراي بخش‏هاي گوناگوني است، کمتر دچار بيماري مي‏شود. و خداوند روي سر را با مو پوشاند، تا به وسيله آن چربي به مغز برسد و بخار سر از اطراف آن خارج شود؛ موها، جلوي سرما و گرما را بگيرد. 
و خداوند پيشاني را بدون مو قرار داد تا نور به چشم‏ها برسد؛ و در پيشاني خطوطي قرار داد تا عرقي که از سر پايين مي‏آيد، داخل چشم نشود و انسان بتواند با دست عرق پيشاني اش را بگيرد؛ در حقيقت اين خطوط و گودي‏هاي پيشاني همانند نهرها روي زمين است که آب را به خود جذب مي‏کند. 
و خداوند ابروها را بالاي چشم قرار داد؛ تا نور بيش از اندازه به چشم وارد نشود. همان گونه که اگر کسي در برابر نور شديدي قرار گيرد، دست خود را جلوي آن مي‏گيرد تا نور بيش از اندازه به چشم‏هايش نرسد. 
و خداوند بيني را بين دو چشم قرار داد تا نور به طور يکسان به چشم‏ها وارد شود. و خداوند چشم را مانند بادام قرار داد تا دارو به وسيله ميل در آن وارد شود و درد آن برطرف گردد؛ و اگر چشم به شکل مربع و يا مدور [و گرد] مي‏بود، دارو به وسيله ميل در آن وارد نمي‏شد و درد آن برطرف نمي‏گرديد. 
و خداوند سوراخ‏هاي بيني را به طرف پايين قرار داد تا مواد زايد از آنها خارج شود و بوي خوش به مشام برسد؛ ولي اگر سوراخ‏هاي بيني به طرف بالا مي‏بود، هرگز مواد زايد [و چرک‏ها] از آنها خارج نمي‏شد و بوي خوش به مشام نمي‏رسيد. 
و خداوند لب و شارب را بالاي دهان قرار داد تا مواد زايدي از بيني خارج مي‏شود بلافاصله وارد دهان نشود. و شخص بتواند آن را برطرف سازد؛ بدون اين که مواد زايد با آب و غذا آميخته شود. 
و براي مردها ريش و محاسن قرار داد تا به وسيله آن، مرد از زن شناخته شود و نياز به کشف عورت نباشد. و خداوند دندان‏هاي جلو را برنده قرار داد، تا انسان بتواند بعضي از چيزها را به دهان بگيرد؛ و دندان‏هاي آخر را پهن قرار داد تا بتواند غذا را به وسيله آنها بجود و آسياب کند؛ و دندان‏هاي کناري [و نيشي] را بلند قرار داد تا تکيه گاه دندان‏هاي پيش و عقب باشد؛ همانند ستوني که در ساختمان قرار مي‏دهند. 
و خداوند بر کف دست‏ها مو قرار نداد، تا انسان بتواند به وسيله آنها چيزها را لمس کند و در غير اين صورت انسان نمي‏توانست چيزي را لمس کند. 
و خداوند در مو و ناخن حيات قرار نداد، چرا که آنها رشد مي‏کنند و لازم است که کوتاه شوند؛ و اگر مو و ناخن حيات داشت، کوتاه کردن آن با درد و الم بسياري همراه بود؛ و اگر کوتاه نمي‏شد بسيار زشت ناهماهنگ با بقيه‏ي اعضاي بدن مي‏بود. 
و خداوند قلب را مانند دانه‏ي صنوبر وارونه اي [که گرد و بلند است] آفريد و سر آن را باريک قرار داد تا داخل ريه شود و به اين صورت قلب خنک گردد و به سبب حرارت خود به بيني آزار نرساند. 
و خداوند ريه را در دو بخش مجزا آفريد تا قلب بين آن دو بخش قرار گيرد و به سبب تنفس، قلب خنک گردد. 
و خداوند کبد [جگر] را به شکل محدب [و داراي برآمدگي] آفريد و آن را روي معده قرار داد تا با سنگيني بر معده به آن فشار وارد کند و در نتيجه بخار آن خارج گردد. 
و خداوند کليه‏ها [قلوه‏ها] را مانند دانه‏ي لوبيايي آفريد تا مني بر همه ي نقاط آن ريخته شود و به همه جاي آن برسد. با توجه به اين نکته که مني از ستون فقرات به کليه‏ها منتقل مي‏شود و کليه‏ها مانند کرمي که منقبض و منبسط مي‏شود مني را در چند نوبت همانند بندقه کمان به مثانه مي‏پاشانند در نتيجه اگر کليه به صورت مربع يا مدور باشد؛ مني به همه‏ي نقاط آن نمي‏رسد و با خارج شدن آن، لذتي حاصل نمي‏شود. 
و خداوند زانوها را به گونه اي آفريد که بتوانند به طرف پشت خم شوند با توجه به اين که انسان به جلو حرکت مي‏کند اين امر سبب اعتدال حرکت پاها مي‏شود؛ و در غير اين صورت انسان به رو مي‏افتاد. 
و خداوند کف پا را گود قرار داده تا به وسيله‏ي آن راه رفتن آسان شود و از افتادن جلوگيري شود؛ و اگر سر تا سر کف پا همانند سنگ آسياب صاف و يک دست بود و کاملا روي زمين قرار مي‏گرفت، راه رفتن سخت دشوار مي‏شد و انسان همواره به زمين مي‏افتاد و برخاستن و دوباره راه رفتن براي او دشوار مي‏بود. 
طبيب هندي گفت: شما اين علوم را از کجا آموخته اي؟ امام صادق عليه‏السلام فرمود: از پدرم، و پدرم از پدرانش و ايشان از رسول خدا صلي الله عليه و آله و رسول خدا صلي الله عليه و آله از جبرئيل و جبرئيل از پروردگار عالم (جل جلاله) که اين ابدان و ارواح را آفريده است. طبيب هندي گفت: راست مي‏گوييد و من شهادت مي‏دهم به يگانگي خداوند و اين که حضرت محمد، بنده و رسول اوست و شما نيز اعلم اهل زمان خود هستيد. [1] . 

پی نوشت ها: 
[1] بحارالانوار ج 10 / 207. 

دعایی جهت دفع شر از امام صادق علیه السلام

حضرت امام صادق عليه‏السلام به عبدالله بن جندب فرموده است: با کساني که از تو بالاترند ستيزه نکن و کساني را که از تو پايين‏ترند مورد استهزاء و تمسخر قرار نده. 
عبدالله ابي‏ليلي روايت مي‏کند که روزي ابوجعفر دوانيقي مرا خواست و چون به مجلس او حاضر شدم گفت: تعجيل کنيد و امام جعفر را نزد من حاضر کنيد. خدا مرا بکشد اگر من او را نکشم. خدا زمين را از خون من آب دهد، اگر من زمين را از خون وي آب ندهم. پس از صاحب پرسيدم که او چه کسي را مي‏خواهد. 
گفت: جعفر بن محمد را، در حال گفتگو بوديم که جماعتي آن حضرت را احضار کردند و پيش از آن که پرده بردارند، آن حضرت را ديدم که لب مبارک مي‏جنبانيد و چون ابوجعفر دوانيقي به او نگاه کرد، گفت: مرحبا يابن عمي يابن رسول‏الله و او را با کمال عزت و احترام در پهلوي خود نشانيد و گفت: طعام حاضر کنيد. من ديدم ابوجعفر خود لقمه در دهان آن حضرت مي‏گذاشت و بعد از ساعتي حضرت از آن مجلس برخاست و بيرون آمد. 
من گفتم: اي حضرت، فداي تو گردم، تو محبت مرا نسبت به خود مي‏داني. 
اين دوانيقي قصد کشتن تو را داشت و چون شما وارد شديد، لب مبارک مي‏جنبيد، شک ندارم که دعا مي‏خوانديد، اگر صلاح مي‏دانيد آن دعا را به من تعليم دهيد تا چون نزد ايشان بروم آن دعا را بخوانم که به صحبت ايشان مبتلا گشته‏ام. 
حضرت فرمود: آن دعا اين است: ما شاءالله ما شاءالله لا يصرف السوء الا لله ما شاءالله ما شاءالله کل نعمة فمن الله ما شاءالله لا حول و لاقوة الا با الله. 

معرفی سایت مذهبی

سلام دوستان عزیز امروز میخوام یه سایت مذهبی شیعه بسیار عالی بهتون معرفی کنم انشاالله از این سایت که یک سایت معارفی بسیار عالی هست نهایت استفاده رو ببرین در ضمن خواهشمندم برای این حقیر هم دعا کنین که شدیدا محتاج دعای شما هستم(مشکل سختی برام پیش اومده که  فقط بادعای خیر شما وعنایت خداوند متعال واهل بیت علی السلام حل میشه)

ادرس سایت:http://www.ashoora.ir

اعمال وفضیلت ماه محرم

بسم الله الرّحمن الرّحيم
ماه محرّم الحرام ؛ { اهمّيت / فضيلت . آداب و اعمال . وقايع }
اهمّيت / فضيلت :
بدان که اين ماه، ماه حزن اهل بيت (عليهم السّلام) و شيعيان ايشان است ( مفاتيح الجنان . فصل هفتم . در اعمال ماه محرّم ) . از حضرت امام رضا عليه السّلام روايت است که چون ماه محرّم داخل مي شد، پدرم را کسي خندان نمي ديد و اندوه و حزن، پيوسته بر او غالب مي شد تا روز دهم چون روز عاشورا مي شد، آن روز، روز مصيبت و حزن و گريه ي او بود و مي فرمود : امروز روزي است که حسين عليه السّلام شهيد شده.
............................................................................................
آداب و اعمال :
روز اوّل : اوّل محرّم، اوّل سال(قمری) است و در آن دو عمل وارد است :
1- روزه : در روايت ريان بن شبيب از حضرت امام رضا عليه السّلام مروي است که هر که در اين روز روزه بدارد و خدا را بخواند، خداوند دعاي او را مستجاب کند چنان که دعاي زکريا را مستجاب نمود.
2- نماز : از حضرت امام رضا (عليه السّلام) منقول است که حضرت رسول صلّي الله عليه و آله و سلّم روز اوّل محرّم دو رکعت نماز مي کرد و چون فارغ مي شد، دست ها را بلند مي کرد و دعائي را مي خواند ... ( مفاتيح الجنان . فصل هفتم . در اعمال ماه محرّم ) .
روز سوم :
1- روزه : و چنين وارد شده که در آن روز يوسف علي نبينا و آله و عليه السّلام از چاه به در آمد و هر کس آن روز را روزه بگيرد خداوند غصّه و اندوه او را بزدايد و مشکل را بر او آسان کند ( المراقبات . ص 55 ) و ( به همين مضامين در مفاتيح الجنان . فصل هفتم . در اعمال ماه محرّم ) . روز نهم :
روز تاسوعا است؛ از حضرت صادق عليه السّلام روايت است که فرمود : تاسوعا روزي بود که جناب امام حسين عليه السّلام و اصحابش را در کربلا محاصره کردند و سپاه شام بر قتال آن حضرت اجتماع کردند و ابن مرجانه و عمرسعد خوشحال شدند به سبب کثرت سپاه و بسياري لشکر که براي آنها جمع شده بود و جناب امام حسين عليه السّلام و اصحابش را ضعيف شمردند و يقين کردند که ياوري از براي آن حضرت نخواهد آمد و اهل عراق او را مدد نخواهند نمود پس فرمود : پدرم، آن ضعيف غريب ( مفاتيح الجنان . فصل هفتم . در اعمال ماه محرّم ) .
.................................................................................
آداب و اعمال مخصوص روز عاشورا :
روز دهم : روز شهادت ابوعبدالله الحسين عليه السّلام و روز مصيبت و حزن ائمّه اطهار عليهم السّلام و شيعيان ايشان است .
بني اميه لعنه الله عليهم از براي برکت، آذوقه ي سال را در روز عاشورا در خانه ذخيره مي کردند؛ از حضرت امام رضا عليه السّلام منقول است که هر که ترک کند سعي در حوائج خود را، در روز عاشورا و پي کاري نرود، حق تعالي (حوائج) دنيا و آخرت او را برآورد و هرکه روز عاشورا، روز مصيبت و اندوه و گريه ي او باشد، حق تعالي روز قيامت را روز فرح و سرور و شادي او گرداند و ديده اش در بهشت به ما روشن گردد ... ( مفاتيح الجنان . فصل هفتم . در اعمال ماه محرّم ) .
1- عدم توجه به امور دنيا : شايسته است که شيعيان در اين روز مشغول کاري از کارهاي دنيا نگردند و از براي خانه ي خود چيزي ذخيره نکنند و مشغول گريه و نوحه و مصيبت باشند و تعزيت امام حسين عليه السّلام را اقامه نمايند و به ماتم اشتغال نمايند به نحوي که در ماتم عزيزترين اولاد و اقارب خود اشتغال مي نمايند.
2- خواندن زيارت عاشورا : زيارت عاشوراي آن حضرت را بخوانند و سعي کنند در نفرين و لعن بر قاتلان آن حضرت و يکديگر را تعزيت گويند در مصيبت آن جناب و بگويند: (( أعظَمَ اللهَ اُجَورَ نَا بِمُصَابِنَا بِالحُسَينِ عَلَيهِ السَّلاَمُ وَجَعَلَنَا وَ إِيّاکُم مِنَ الطَّالِبِينَ بِثَارِهِ مَعَ وَلِيهِ الإِمَامِ المَهدِي مِن آلِ مَحَمَّدٍ عَلَيهِمُ السَّلاَمُ )) .
3- گريه و مقتل خواني : شايسته است در اين روز مقتل بخوانند و يکديگر را بگريانند .
4- امساک از خوردن و آشاميدن : شايسته است که شيعيان در اين روز امساک کنند از خوردن و آشاميدن بي آن که قصد روزه کنند و در آخِر روز بعد از عصر افطار کنند به غذايي که اهل مصيبت (می خورند) مثل ماست يا شير و امثال آنها نه مثل غذاهاي لذيذه ... .
5- استحباب لعن بر قاتلان امام حسين عليه السلام : هزار مرتبه بر قاتلان آن حضرت لعنت کند و بگويد : (( اَللَّهُمَّ العَن قَتَلَهَ الحُسَينِ عَلَيهِ السَّلاَمُ )) (مفاتيح الجنان . فصل هفتم . در اعمال ماه محرّم ) .
....................................................................................
کتاب شريف (( مفاتيح الجنان )) تأليف محدّث بزرگ حاج شيخ عبّاس قمي رحمه الله مي باشد.
کتاب شريف (( المراقبات )) تأليف عارف کامل ميرزا جواد آقا ملکي تبريزي رحمه الله مي باشد.

وقايع :
10 محرّم سال 61 ه.ق ؛ شهادت حضرت امام حسين عليه السّلام در سنّ 57 سالگی و اصحاب ايشان عليهم السّلام و وفات دو دختر امام حسين عليهم السّلام در غروب روز عاشورا بعد از فرار از خيمه ها .
11 محرّم سال 61 ه.ق ؛ حرکت کاروان اهل بيت عليهم السّلام به سوي کوفه .
12 محرّم سال 61 ه.ق ؛ ورود کاروان اسرا عليهم السّلام به کوفه .
14 محرّم سال 61 ه.ق ؛ خاکسپاري شهداي کربلا توسّط قبيله ي بني اسد به راهنمايي امام زين العابدين عليه السّلام .
19 محرّم سال 61 ه.ق ؛ حرکت کاروان اسرا عليهم السّلام به سوي شام .
25 محرّم سال 95 ه.ق ( يا 12 يا 18 ) ؛ شهادت حضرت امام زين العابدين علي بن الحسين عليه السّلام در سنّ 57 سالگی 

مقتل

هم به معناي محل قتل است، هم کتابي که درباره شرح قتل حسين بن علي‏ «ع‏» و واقعه‏کربلا نوشته شده باشد.به نقل دهخدا: جايي و زميني که کسي در آنجا کشته شده باشد.البته به معناي جايي و عضوي از بدن نيز گفته که اگر تير يا تيغي بر آنجا وارد آيد، سبب قتل شخص مي‏شود.
(لغت‏نامه دهخدا) به انگيزه زنده نگهداشتن ياد حادثه عاشورا و شهداي کربلا، از صدر اسلام تاکنون، همواره کتابهايي بعنوان‏ «مقتل‏» نوشته شده و مي‏شود.شيخ آقا بزرگ‏ تهراني بيش از هفتاد کتاب را با همين عنوان نام مي‏برد که به حادثه کربلا مربوط مي‏شود[1] و «مقتل‏» اصبغ بن نباته (از ياران علي عليه السلام) را اولين مقتلي مي‏داند که نگاشته شده‏است.[2] نام برخي از مقتلهاي معروف از اين قرار است (البته آنها که عنوان‏ «مقتل‏» دارد):
«مقاتل الطالبيين‏»: نوشته ابوالفرج اصفهاني (م 356) که در شرح حال و ذکر اسامي ‏شهداي فرزندان ابو طالب است.اين کتاب به فارسي نيز ترجمه شده است.[3] .
«مقتل ابي مخنف‏»: نوشته لوط بن يحيي بن سعيد بن مخنف، معروف به ابو مخنف که‏ درباره حوادث عاشوراست.اين کتاب نيز به فارسي ترجمه شده است.اخيرا با نام‏ «مقتل ‏الحسين و مصرع اهل بيته و اصحابه في کربلا» در 230 صفحه توسط مؤسسة الوفاء چاپ ‏شده است.
«مقتل خوارزمي‏»: متن تاريخي مربوط به حوادث کربلاست، در دو جزء که توسط موفق بن احمد مکي خوارزمي (م 568) تاليف شده و اغلب مطالبش را از تاريخ ‏ابن اعثم (م 314) نقل کرده است.
«مقتل الحسين‏»: عبد الرزاق المقرم (م 1391 ق در نجف) که درباره نهضت ‏حسيني ‏است و وقايع کربلا از خروج امام حسين‏ «ع‏» از مدينه تا حوادث پس از عاشورا را دربر دارد.کتابهاي مقتل ديگري هم معروف است، همچون: نفس المهموم، لهوف، منهاج الدموع، العيون العبري، مثير الاحزان، روضة الشهدا، اسرار الشهادة، منتهي الآمال، بحار الانوار، ج 45 و... .


پی نوشتها : 
[1] الذريعه، ج 22، ص 21 به بعد.همچنين در کتاب‏ «نگرشي به مرثيه‏سرايي در ايران‏» عبد الرضا افسري کرماني، ص 137، بيش از شصت کتاب شعر و به نثر عنوان‏ «مقتل‏» را با نام گردآورندگان آنها آورده است. 
[2] همان، ص 23، شماره 5838. 
[3] «سرگذشت‏ کشته‏شدگان از فرزندان ابوطالب‏» سيد هاشم رسولي محلاتي. 

طفل سه ساله

دختر سه چهار ساله ابا عبدالله الحسين‏ «ع‏» که در سفر کربلا همراه اسراي اهل بيت‏ بوده و در شام، شبي پدر را به خواب ديد و پس از بيدار شدن بسيار گريست و بي‏تابي کرد و پدر را خواست.خبر به يزيد رسيد.به دستور او سر مطهر امام حسين‏ «ع‏» را نزد او بردند و او از اين منظره بيشتر ناراحت و رنجور شد و همان روزها در خرابه شام (که محل ‏اقامت موقت اهل بيت بود) جان داد.[1] البته درباره اين دختر و شهادتش، ميان مورخين نظر واحدي وجود ندارد.
خردسالي اين دختر و عواطفي که نام و يادش و کيفيت جان باختنش و مدفن او بر مي‏انگيزد شگفت است و شيعيان به او علاقه خاصي دارند.محل دفن او کنار يک‏ بازارچه قديمي و با فاصله از مسجد اموي در دمشق قرار دارد و چندين بار تعمير شده‏ است.آخرين تعمير و توسعه در سال 1364 شمسي از سوي ايران آغاز شد و پس از چند سال به پايان رسيد.[2] اينک حرمي بزرگ و باشکوه براي آن دختر خردسال بزرگوار وجود دارد که زيارتگاه دوستداران اهل بيت است.

از بهر ياد بود از اين نهضت بزرگ 
در شهر شام، دخترکي را گذاشتيم

تا دودمان دشمن ظالم فنا شود 
آنجا رقيه را به حراست گماشتيم

مناظره امام صادق علیه سلام با ابوحنیفه

روزى ابو حنيفه - يكى از پيشوايان و رهبران اهل سنّت - به همراه عدّه اى از دوستانش به مجلس امام جعفر صادق عليه السلام وارد شد و اظهار داشت :

يابن رسول اللّه ! فرزندت ، موسى كاظم عليه السلام را ديدم كه مشغول نماز بود و مردم از جلوى او رفت و آمد مى كردند؛ و او آن ها را نهى نمى كرد، با اين كه رفت و 
آمدها مانع معنويّت مى باشد؟!

امام صادق عليه السلام فرزند خود موسى كاظم عليه السلام را احضار نمود و فرمود: ابو حنيفه چنين مى گويد كه در حال نماز بودى و مردم از جلوى تو رفت و آمد مى كرده اند و مانع آن ها نمى شدى ؟

پاسخ داد: بلى ، صحيح است ، چون آن كسى كه در مقابلش ايستاده بودم و نماز مى خواندم ، او را از هر كسى نزديك تر به خود مى دانستم ، بنابر اين افراد را مانع و مزاحم عبادت و ستايش خود در مقابل پروردگار متعال نمى دانستم .

سپس امام جعفر صادق عليه السلام فرزند خود را در آغوش گرفت و فرمود: پدر و مادرم فداى تو باد، كه نگه دارنده علوم و اسرار الهى و امامت هستى .

بعد از آن خطاب به ابو حنيفه كرد و فرمود: حكم قتل ، شديدتر و مهمّتر است ، يا حكم زنا؟

ابو حنيفه گفت : قتل شديدتر است .

امام عليه السلام فرمود: اگر چنين است ، پس چرا خداوند شهادت بر اثبات قتل را دو نفر لازم دانسته ؛ ولى شهادت بر اثبات زنا را چهار نفر قرار داده است ؟!

سپس حضرت به دنباله اين پرسش فرمود: بنابر اين بايد توجّه داشت كه نمى توان احكام دين را با قياس استنباط كرد.

و سپس افزود: اى ابوحنيفه ! ترك نماز مهمّتر است ، يا ترك روزه ؟

ابو حنيفه گفت : ترك نماز مهمّتر است .

حضرت فرمود: اگر چنين است ، پس چرا زنان نمازهاى دوران حيض و نفاس را نبايد قضا كنند؛ ولى روزه ها را بايد قضا نمايند، پس احكام دين قابل قياس نيست .

بعد از آن ، فرمود: آيا نسبت به حقوق و معاملات ، زن ضعيف تر است ، يا مرد؟

ابوحنيفه در پاسخ گفت : زنان ضعيف و ناتوان هستند.

حضرت فرمود: اگر چنين است ، پس چرا خداوند متعال سهم مردان را دو برابر سهم زنان قرار داده است ، با اين كه قياس برخلاف آن مى باشد؟!

سپس حضرت افزود: اگر به احكام دين آشنا هستى ، آيا غائط و مدفوع انسان كثيف تر است ، يا منى ؟

ابو حنيفه گفت : غائط كثيف تر از منى مى باشد.

حضرت فرمود: اگر چنين است ، پس چرا غائط با قدرى آب يا سنگ و كلوخ پاك مى گردد؛ ولى منى بدون آب و غسل ، تطهير نمى شود، آيا اين حكم با قياس سازش دارد؟!

پس از آن ابوحنيفه تقاضا كرد: ياابن رسول اللّه ! فدايت گردم ، حديثى براى ما بيان فرما، كه مورد استفاده قرار دهيم ؟

امام صادق عليه السلام فرمود: پدرم از پدرانش ، و ايشان از حضرت اميرالمؤ منين علىّ عليه السلام روايت كرده اند، كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: خداوند متعال ميثاق و طينت اهل بيت رسول اللّه صلوات اللّه عليهم را از اعلى علّيين آفريده است .

و طينت و سرشت شيعيان و دوستان ما را از خمير مايه و طينت ما خلق نمود و چنانچه تمام خلايق جمع شوند، كه تغييرى در آن به وجود آورند هرگز نخواهند توانست .

بعد از آن كه امام صادق عليه السلام چنين سخنى را بيان فرمود ابو حنيفه گريان شد؛ و با دوستانش كه همراه وى بودند برخاستند و از مجلس خارج گشتند.

 

چرا امام زمان عج را مهدی می نامند؟

امام محمد باقر علیه السلام می‌فرمایند: هنگامیكه قائم اهل بیت عجل الله تعالی فرجه قیام كند اموال را به صورت مساوی تقسیم می‌نماید و عدالت را در بین مردم برقرار می‌سازد.
پس هر كس او را اطاعت كند، خدا را اطاعت كرده است. و هر كس از او سرپیچی نماید، از خدا سر پیچی كرده است و آن حضرت را مهدی نامیده‌اند، زیرا مردم را به سوی امر پنهانی هدایت می‌نماید.

در هنگام نا امیدی به کدام ایه قران مراجعه کنیم؟

 

در جلد سوم کتاب «شناخت‌نامه قرآن برپایه قرآن و حدیث» نوشته «محمد محمدی ری‌شهری»، در داستان جالبى از امیرالمؤمنین حضرت على(ع) آمده است: روزى امام علی(ع) رو به سوى مردم کرد و فرمود: «به نظر شما امید بخش‌ترین آیه قرآن کدام آیه است؟».

بعضى گفتند: آیه 48 سوره میارکه «نساء» که می‌فرماید «إِنَّ اللّهَ لاَ یَغْفِرُ أَن یُشْرَکَ بِهِ وَیَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِکَ لِمَن یَشَاء؛ همانا خدا این [گناه] را که به او شرک ورزیده شود نمی‌آمرزد و غیر از آن را برای هر که بخواهد می‌آمرزد». امام علی(ع) فرمودند: «خوب است ، ولى آنچه من می‌خواهم نیست».

بعضى به آیه 110 سوره مبارکه «نساء» اشاره کردند و گفتند: امید بخش‌ترین آیه قرآن این آیه است «وَ مَنْ یَعْمَلْ سُوءاً أَوْ یَظْلِمْ نَفْسَهُ ثُمَّ یَسْتَغْفِرِ اللَّهَ یَجِدِ اللَّهَ غَفُوراً رَحیماً؛ و هر که کار بدی یا به خود ستم کند، سپس از خدا آمرزش طلبد خدا را آمرزنده و مهربان خواهد یافت»؛ امام علی(ع) فرمود: «خوب‌ است، ولى آنچه را مى‌خواهم نیست».

بعضى دیگر گفتند: آیه 53 سوره مبارکه «زمر» که می‌فرماید: «قُلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ؛ بگو اى بندگان من که دراثر گناه، بر خویشتن زیاده روی کرده‌اید، ازرحمت خدا مأیوس نشوید در حقیقت ‏خدا همه گناهان را مى‏آمرزد که او خود آمرزنده مهربان است». حضرت امیرالمؤمنین(ع) فرمود: «خوب است، اما آنچه مى‌خواهم نیست!».

بعضى دیگر گفتند که آیه «و الَّذِینَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَکَرُوا اللَّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَ مَنْ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلَّا اللَّهُ؛ پرهیزکاران کسانى هستند که هنگامى که کار زشتى انجام مى‏دهند یا به خود ستم مى‏کنند به یاد خدا مى‏افتند، از گناهان خویش آمرزش مى‏طلبند و چه کسى است جز خدا که گناهان را بیامرزد» امیدبخش‌ترین آیه قرآن است، اما حضرت امام علی(ع) فرمودند: «خوب است، ولى آنچه مى‌خواهم نیست».

در این هنگام مردم از هر طرف به سوى امام متوجه شدند و همهمه کردند که ایشان فرمودند: «چه خبر است، اى مسلمانان؟»، آن‌ها گفتند: «به خدا سوگند ما آیه دیگرى در این زمینه سراغ نداریم». امام علی(ع)فرمودند: «از حبیب خودم رسول خدا(ص) شنیدم که فرمود: امید بخش‌ترین آیه قرآن این آیه است «و اقم الصلاة طَرَفَیِ النَّهارِ وَ زُلَفاً مِنَ اللَّیْلِ إِنَّ الْحَسَناتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئاتِ ذلِکَ ذِکْرى‏ لِلذَّاکِرِینَ؛ در دو طرف روز و اوایل شب، نماز را برپا دار؛ چرا که حسنات، سیئات و آثار آنها را از بین می‌برند؛ این تذکّری است برای کسانی که اهل تذکّرند(آیه 114 سوره مبارکه هود)» و فرمود: اى على! آن خدایى که مرا به حق مبعوث کرده و بشیر و نذیرم قرار داده یکى از شما که برمى‏خیزد براى وضو گرفتن، گناهانش از جوارحش مى‏ریزد، و وقتى به روى خود و به قلب خود متوجه خدا مى‏شود از نمازش کنار نمى‏رود مگر آنکه از گناهانش چیزى نمى‏ماند و مانند روزى که متولد شده پاک مى‏شود و اگر بین هر دو نماز گناهى بکند نماز بعدى پاکش می‏کند، آن‌گاه نمازهاى پنجگانه را شمرد و بعد فرمود: یا على جز این نیست که نمازهاى پنجگانه براى امت من حکم نهر جارى را دارد که در خانه آنها واقع باشد، حال چگونه است وضع کسى که بدنش آلودگى داشته باشد، و خود را روزى پنج نوبت در آن آب بشوید؟ نمازهاى پنجگانه هم به خدا سوگند براى امت من همین حکم را دارد».

البته در حدیث دیگرى آمده است که امیدبخش‌ترین آیه قرآن، آیه 48 سوره مبارکه «نساء» است که خداوند فرموده است: « إِنَّ اللَّهَ لا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ ما دُونَ ذلِکَ لِمَنْ یَشاءُ؛ همانا خداوند هرگز شرک را نمى‏بخشد و پائین‏تر از آن را براى هر کس که بخواهد مى‏بخشد».

چه امیدى از این بیشتر که انسان بداند هر گاه پاى او بلغزد یا هوى و هوس بر او چیره شود، نماز و تضرع در پیشگاه الهی می‌تواند انسان را از عذاب الهی مصون بدارد، چرا که اگر هنگام نماز نسبت به اعمال گذشته پشیمان باشد گناه او بخشوده مى‏شود و ظلمت و تاریکی‌اش از قلب او پاک می‌شود.

خداوند بدون شرط رحمت را در اختیار انسان قرار می‌دهد

در تفسیر «فرات کوفی» از «حرب بن‌شریح بصری» نیز نقل شده که می‌گوید: «روزی از امام باقر(ع) پرسیدم که امید بخش‌ترین آیه قرآن کدام آیه است؟ حضرت فرمودند: «اطرافیان شما در این باره چه نظری دارند؟».

گفتم: آنها معتقدند آیه 53 سوره مبارکه «زمر» یعنی «قُلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنْفُسِهِمْ لاَ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ‌؛ بگو ای بندگان من که بر خود اسراف و ستم کرده‌اید! از رحمت خداوند نومید نشوید که خدا همه گناهان را می‌آمرزد، زیرا او بسیار آمرزنده و مهربان است» امیدوار کننده‌ترین آیه قرآن است.

حضرت فرمود: «اما ما اهل‌بیت(ع) چنین نظری نداریم». پرسیدم پس نظر شما در این مورد چیست؟ فرمودند: آیه 5 سوره مبارکه «ضحی» یعنی «وَ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضَى‌؛ و بزودی پروردگارت آنقدر به تو عطا خواهد کرد که خشنود شوی!» امید بخش‌ترین آیه قرآن است و منظور از آن شفاعت است. سپس ادامه دادند: یکی از دلایل ترجیح این آیه این است که در آیه مورد نظر شما شرط برخورداری از آن رحمت واسعه، توبه و تسلیم و عمل نیک اعلام شده است، اما در آیه مربوط به شفاعت، هیچ قید و شرطی جز رضایت پیامبر مهربانی و رحمت وجود ندارد.

  • فارس